قاصدک qAsedak


Thursday, May 01, 2014

........................................................................................

Friday, January 29, 2010

The Hostage Crisis, a revisit
يادمان اشغال سفارت آمريكا و عواقب آن


This program was produced and aired by MY Iran TV, in Portland, OR


Read more!

Political Chain Murders of Iran
یازدهمین سال قتلهای زنجیره ای

This program was produced and aired by My Iran TV in Portland, OR


Read more!
A review of Alavi Foundation from its birth until now
مروري بر بنياد علوي از تاسيس تا كنون


This program was produced and aired by My Iran TV in Portland, OR


Read more!
Ustad Shajarian and his Gun, a reflection on non-violent resistance in Iran.
يادي از آواز استاد شجريان و تفنگش و مروري بر جنبش حشونت ستيز در ايران

This program was produced and aired by My Iran TV in Portland, OR


Read more!
Situation of Iran's People Mujahedin(MEK)at Camp Ashraf in Iraq and threat of their exchange with Iran.
سرنوشت مجاهدين خلق در عراق و خطر اخراجشان به ايران


This program was produced and aired by My Iran TV in Portland, OR


Read more!
Iranian non violent resistance and reactionaries -
مبارزات خشونت پرهيز مردم ايران و عكس العمل گرايان مدعي رهبري آن!



This program was produced and aired by My Iran TV in Portland, OR.


Read more!
How can we help the movement from abroad -
چگونگي حمايت ايرانيان خارج كشور از جنبش سبز؟



This program was produced and aired by My Iran TV in Portland, OR


Read more!
........................................................................................

Wednesday, November 26, 2008

........................................................................................

Monday, October 15, 2007

........................................................................................

Saturday, October 13, 2007

Two versions of Bella Ciao, Song of Italian Communist Partisans




Read more!
........................................................................................

Sunday, September 09, 2007

........................................................................................

Monday, June 04, 2007

دستت را از روی دهانم بردار
از وبلاگ ابراهيم نبوي


به ما می گویند جاسوس. شاید به من هنوز کسی نگفته باشد، اما من با توجه به شناخت فردی و روشن و دقیقی که از آدمهایی مثل علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما دارم، مطمئنم که آنان اگر بهتر و درستکارتر از من نباشند، قطعا از من بدتر نیستند.

به دلیل شناختی که از آنان دارم، می گویم که اتهام جاسوسی زدن به آنان بی مانند به زدن اتهام توطئه گری علیه پرولتاریا توسط انشتین با کشف نظریه نسبیت در دوره استالین نیست. به کسانی که برای ایران دل می سوزانند و برای جلوگیری از جنگ و حمله جهان به ایران در آمریکا و اروپا با افکار عمومی که علیه ایران آماده می شود، می جنگند و همه جا تهمت دفاع از حکومت ایران را می خورند، می گویند جاسوس آمریکا. این موضوع امروز نیست و این بهانه و بازی سیاسی است.
من یک هفته در سال 1378 توسط قاضی مقدس و بازجویانش به عنوان جاسوس بازجویی شدم و از من خواسته شد تمام روابطم را با کسانی که در سفرهای خارجی دیده ام، بگویم و این در حالی بود که در آن سال من هنوز گذرنامه هم نداشتم و هرگز از کشور بیرون نرفته بودم. از من سووال کردند با کدام سفارتخانه در تهران تماس داشتی؟ من هرگز با هیچ سفارتخانه ای تماس نداشتم. آخر کار بازجو از من پرسید: چه خارجی هایی را در تمام عمرت دیده ای؟ برایش توضیح دادم که از سال 1357 تا آن روز فقط یک بار خبرنگار هرالد تریبیون را که برای گرفتن گزارشی به ایران آمده بود، دیده ام و فقط یک کلمه به او سلام کرده ام. یک هفته بازجویی برای هیچ و پوچ و تازه من خوش شانس ترین بودم. به عبدالفتاح سلطانی وکیل خوشنام کشور نیز تهمت جاسوسی زدند و به این اتهام واهی او را 219 روز در سلول انفرادی نگه داشتند. کیهان هر روز علیه او مقاله نوشت و او را جاسوس اسرار اتمی کشور خواند. چنانکه همین روزنامه شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل را نیز جاسوس و عامل بیگانه خوانده بود و همچنان چنین اش می نامد. پس از سه سال دادگاه تجدید نظر عبدالفتاح سلطانی را از همه اتهاماتش از جمله جاسوسی تبرئه کرد. این معنی نظام قضائی جمهوری اسلامی و شرافت روزنامه نگاری کیهان است.

به فیلسوف و دانشمند محترمی مانند رامین جهانبگلو اتهام جاسوسی زدند و چندین ماه بدین اتهام واهی در محبس اش افکندند تا وادارش کنند که اعتراف کند با بیگانگان همکاری کرده است. خبرنگاران ایسنا می گویند وقتی جهانبگلو وارد این خبرگزاری شد تا با رضایت خودش با آنان مصاحبه کند و اعتراف کند که با بیگانگان همکاری می کرده است، خبرنگاران ایسنا هم حاضر به مصاحبه با او نبودند، تا اینکه مقامات قضائی با ایسنا تماس گرفتند و مجبورشان کردند که با وی مصاحبه کنند. حتی در آن مصاحبه نیز جهانبگلو نگفت که جاسوس بیگانگان بوده است، با این وجود همین حالا هم قوه قضائیه در کمال بی شرمی او را جاسوس می خواند و کیهان دائما نام او را با صفت جاسوس توصیف می کند. این معنی نظام قضائی جمهوری اسلامی ایران و شرافت روزنامه نگاری کیهان است. حتی زائده عفنی که حتی بردن نامش نوشته را آلوده می کند، و تنها به دلیل اشتباهات شخصی و رفتار حساب نشده خودش و به علت بازی احمقانه اش با نظام اطلاعاتی کشور، همچنان رامین جهانبگلو را جاسوس می خواند.
اینها که چیزی نیست، روزنامه کیهان بیست سال است که روزنامه نگار برجسته ایرانی مسعود بهنود را به دلیل سفری که سی سال قبل به فلسطین کرده، جاسوس اسرائیل می خواند و به دلیل همکاری اش با خوشنام ترین رسانه جهان یعنی بی بی سی او را جاسوس انگلیس می دانست. هاله اسفندیاری فقط به این دلیل زندانی است که برای جلوگیری از جنگ علیه تندروهای آمریکایی سخن گفته است و وقتی به او گفته اند که به ایران سفر نکند، باورش نشده است که ممکن است این حکومت دانشمند شصت و هفت ساله ای را که مخالف جنگ و براندازی است، دستگیر می کنند و به او اتهام جاسوسی می زنند. علی شاکری فقط به این دلیل جاسوس حوانده می شود که سه سال است همیشه در آمریکا علیه سیاستهای جنگ طلبانه تندروهای آمریکایی مبارزه کرده است و باورش نمی شد کسی که در آمریکا به عنوان عامل جمهوری اسلامی متهم است، در ایران به عنوان جاسوس آمریکا زندانی شود. من نمی دانم علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما، دقیقا در همین شش ماه گذشته پس از سی سال زندگی در آمریکا تازه یادشان افتاد جاسوسی کنند؟ یا همیشه جاسوس بودند؟ اگر همیشه جاسوس بودند چرا پارسال و دو سال قبل که همین افراد به ایران سفر می کردند، آنان را دستگیر نکردند؟ این چه کشوری است که جاسوسانش همه شان چندین کتاب نوشته اند و اگر فهرست قلم بمزدها و متهمان جاسوسی و عناصر مساله دار را از کتابخانه جمهوری اسلامی حذف کنیم، تمام قفسه های آن خالی می ماند. این چه کاری است که با ما می کنید؟
ما طرفدار براندازی نیستیم
به ما می گویند طرفدار سرنگونی نظام و به دوستان مان اتهام می زنند که شما می خواهید از طرق مختلف این حکومت را نابود کنید. این در حالی است که ما با صدای بلند، بارها و بارها، در محافل بین المللی، در نوشته های روزانه و حتی در رادیوها و تلویزیون های آمریکایی گفته ایم که با براندازی مخالفیم، به چه زبانی باید بگوئیم؟ همه نظام های سیاسی سعی می کنند نشان بدهند که دشمنان کمتری دارد، جز حکومت ایران که شب و روز تلاش می کند تا کسانی که قصد نابودی اش را ندارند، به عنوان دشمنان و معاندان خود قلمداد کند. این چه بیماری است که بر شما غلبه کرده و رهایتان نمی کند. به چه زبانی باید بگوئیم که ما قصد نابودی شما را نداریم؟ به چه زبانی باید بگوئیم که ما می خواهیم شما رفتارتان را اصلاح کنید؟ دو سه ماه قبل صدا و سیمای جمهوری اسلامی آدم معتدل و میانه رویی مانند سعید رضوی فقیه را که بخاطر اینکه دلش نمی خواست رابطه اش با ایران قطع شود، و می خواست دائما در رفت و آمد با ایران باشد، با روزنامه اینترنتی روزآنلاین هم همکاری نمی کرد، به عنوان یکی از مشاورین آمریکایی ها برای حمله نظامی به سوریه و ایران نام برد. سعید رضوی فقیه که اگر آمریکا به ایران حمله کند، مطمئنم او در صف اول جنگجویان با آمریکا قرار می گیرد. منی که متهم به طرفداری از هاشمی رفسنجانی و اصلاح طلبان در انتخابات هستم و به این اتهام افتخار می کنم، چگونه می توانم طرفدار براندازی باشم؟ شما بیمارید؟ مشکل روحی دارید؟ مرض بی دشمنی برشما غلبه کرده است که اینگونه همه مخالفان خود و منتقدان تان را دشمن و برانداز می خوانید؟
هر روز به اشکال مختلف داریم ملتی را که ذاتا حکومت ستیز هستند و همیشه دوست دارند همه چیز از بیخ تغییر کند، به صد زبان می خوانیم که اصلاحات را بپذیرند و بسیاری از کینه های مان را که می توانیم علیه مسوولان کشور است، خودسانسوری می کنیم که بگوئیم ما طرفدار سرنگونی حکومت نیستیم. دلیل این موضع گیری هم ترس ما نیست، من از وحشت حکومت نیست که به اصلاح معتقدم، من بخاطر شرایط کشور و نگاهی که به وضع جامعه شناختی ایران دارم چنین اعتقادی دارم. وقتی از ایران بیرون آمدم چند ماهی تند رفتم و پس از آن خودم را کنترل کردم، دیگر باید چه کنیم که شما بفهمید که ما برانداز نیستیم. حالا بدبختی ما یکی دو تا هم نیست. حالا دیگر جوان جویای نام سرگردان تورنتو و پاریس نیز ما را برانداز می خواند. از طرف دیگر به حکم مثل معروف کسی که به ما نپریده بود، کلاغ ورپریده بود، تازگی ها خواندم که توماس اربرینگ، جوانک هلندی که زمانی برای گزارش وضع ایران به تهران آمده بود و حالا برای اینکه بتواند در ایران خبرنگار بماند و وزارت اطلاعات به او گیر ندهد و از نان دانی ای که شرایط سخت کشور ما برای برخی خبرنگاران دودوزه باز اروپایی که در تهران طرفدار اصلاحاتند و در اروپا طرفدار احمدی نژاد، نیز نوشته است که من و دوستان همکار من، طرفدار براندازی هستیم. این جوانک حداقل سه سالی در تهران در میهمانی های دوستان پلاس بود و تازه فارسی یاد گرفته بود تا اینکه با خانم عکاسی ازدواج کرد و حالا شده است مکافات ما در ایران که اگر خدای ناکرده قرار است کسی از همکاران ما در داخل کشور کاری بکنند، باید مواظب باشیم توماس هم نفهمد.
و آدم فروش ها یکی دو تا نیستند
در سالهای اصلاحات دوستی داشتیم به نام توماس، جوانکی بود که فهمیده بود ایران جایی است که می شود از آن خبر گرفت و می خواست مهم ترین متخصص ایران در هلند باشد. توماس در تهران با نیوشا آشنا شد و با هم ازدواج کردند و هر دوی آنها پای ثابت مهمانی های دوستانه بچه های روزنامه نگار بودند. زمان گذشت و ما این سوی آب آمدیم و او آن سوی آب ماند، ماند و متخصص ایران شد. چنان متخصصی شد که حالا هر جا میان ایرانی ها هم در هلند بخواهیم حرفی بزنیم می گویند ولی واقعیت ایران اینجوری نیست. می گویم من خودم ایرانی هستم، پاسخ می دهند ولی توماس چیز دیگری می گوید. هفته قبل ترجمه مقاله ای از توماس اربرینگ را که در روزنامه های هلندی چاپ شده بود، می خواندم. در مورد شادی صدر نوشته بود: « در واقع مقدمات بازداشت شادی صدر دوسال و نیم پیش به گونه ای غیر عمدی توسط مجلس هلند ریخته شد.» معنی این جمله این است که اگر مجلس هلند دو سال و نیم قبل مصوبه ای برای پرداخت کمک مالی به یک شبکه تلویزیونی نداشت، دادگاه انقلاب شادی صدر را دستگیر نمی کرد. طبیعتا عامل مرگ زهرا کاظمی و قتلهای زنجیره ای هم مصوبه مجلس هلند است و لابد دستگیری هاله اسفندیاری و علی شاکری و نازی عظیما و خیلی های دیگر هم مصوبه مجلس هلند بوده است؟ به نظر شما مشکل از کجا ناشی می شود؟ جز اینکه یک خبرنگار می خواهد از ایران خبر تهیه کند و وزارت اطلاعات وی را تحت فشار قرار می دهد که اگر قرار است کارش را ادامه دهد، باید علیه مصوبه ای که برای ایجاد یک رسانه فارسی زبان در هلند چیزی بنویسد؟ این یک فرضیه نیست، این عین حقیقت است. مشکل این است که وزارت اطلاعات از طریق آدم فروش هایی که می خواهند بمانند یا برگردند علیه دیگران عمل می کنند. من هیج آدم ترسیده و بریده ای را محکوم نمی کنم، ترس حق انسان است، ولی آدم فروشی کار کثیفی است. آقای توماس اربرینگ وقتی برای من و مسعود بهنود و حسین باستانی و مهدی جامی و نیک آهنگ کوثر پرونده می سازد، و ما را برانداز و طرفدار جنگ با حکومت می داند، مسوولیت تمام عواقب آن را هم باید بپذیرد. قطعا ما می توانیم پای آدم فروش هایی از این دست که هم با وزارت ارشاد صفار هرندی لاس می زنند، هم سرشان را توی اتاق های انجمن صنفی روزنامه نگاران می کنند، هم از کمپین یک میلیون امضا خبر دارند، هم پای شان در مجلس هلند است و سیاست های وزارت خارجه ایران را به دولت هلند ابلاغ می کنند، از فضای شریف و سالم روزنامه نگاری ایران قطع کنیم.
ما از خارجی پول می گیریم
به ما می گویند از خارجی پول گرفته ای و نمی گویند که این سه چهار میلیون ایرانی که در خارج از ایران زندگی می کنند، و در سفارت جمهوری اسلامی کار نمی کنند، هرکدام به نحوی از خارجی پول می گیرند، بسیاری هم در ایران کارمند موسسات خارجی هستند و از خارجی پول می گیرند. این چه مشکلی دارد؟ ما از چه کسی؟ کدام کشور؟ چه نوع موسسه ای؟ به چه قصدی پول می گیریم؟ من در اینجا اعتراف می کنم که ماهانه 1300 یورو به عنوان دستمزد ماهانه نوشتن بیست مقاله در ماه از روزآنلاین پول می گیرم و این پول از طریق یک سازمان غیردولتی هلندی که به موسسات زیادی در جهان کمک می کند، داده می شود تا آنها کار خودشان را بکنند. من هرچه فکر می کنم نمی فهمم این کار چه ایرادی دارد؟
جنگ ایران و هلند از کی شروع شده است؟
آیا کشور هلند دشمن جمهوری اسلامی ایران است؟ آیا هلندی ها قصد سرنگونی جمهوری اسلامی را دارند؟ و آیا هلندی ها به ما دستور می دهند که چه بگوئیم و چه بنویسیم؟ آیا آنچه ما می نویسیم با آنچه قبلا می نوشتیم فرق می کند؟ کسی برای من توضیح دهد که دریافت پول از یک سازمان غیر دولتی اروپایی بدون اینکه آنان دخالتی در کار ما بکنند، چه اشکالی دارد؟ اصلا فرض کنیم که ما از دولت هلند پول می گیریم، این چه اشکالی دارد؟ مگر ما علیه کشورمان رفتار می کنیم؟ مگر ما با این پول فسق و فجور در کشور راه انداخته ایم؟ ما یک وب سایت اینترنتی یا یک رادیو یا یک تلویزیون خبری و تحلیلی با چنین پولی دائر می کنیم تا حرف خودمان را بزنیم. حرفی که مورد نظر مردم ایران است. کجای این کار اشکال دارد؟ فرق ما با رادیوی فارسی بی بی سی که پول آن را دولت انگلیس می دهد و رادیوی فارسی دویچه وله که پول آن را دولت آلمان می دهد و رادیوی فارسی آر اف ای که پول آن را دولت فرانسه می دهد، چیست؟ جز اینکه مدیریت و کنترل ما دست خودمان است و کنترل این سه رادیو دست دولت هاست. آیا ماهیتا در کیفیت برنامه های این دو نوع رادیو و سیستم خبررسانی چه تفاوتی وجود دارد؟ چرا ما مزدور خارجی هستیم و بی بی سی و صدای آلمان نیستند؟ حداقل با این تفاوت که دولت انگلیس مستقیما در حوزه جنگی آینده ایران است و هلند حداقل در مدت وجود داشتنش با ایران هیچ وقت مشکلی نداشته. این سوء تفاهم را رفع کنم که از نظر من بی بی سی یک رسانه مفید خبررسانی است که بسیاری از مردم ایران بحق خبررسانی آن را درست تر و عادلانه تر و نزدیک تر از واحد مرکزی خبر صدا و سیما می دانند. و خودم نیز چه در گذشته و چه در حال حاضر با بی بی سی کار می کنم و کار خواهم کرد، اما می خواهم بگویم که این گفته که ما از یک سازمان غیردولتی در هلند پول می گیریم و هلند همان کشوری است که به وب سایت « گذار» هم پول می دهد و وب سایت گذار وابسته به فریدام هاوس است و اخیرا کشف شده که فریدام هاوس یک موسسه نزدیک به جمهوریخواهان است، چه ربطی دارد به اینکه ما کارکنان روزآنلاین یا رادیو زمانه هم به جمهوریخواهان آمریکا ربط داریم؟ اصلا این چه استدلالی است که در پایان آن ثابت می شود که کشور ابرقدرتی مانند آمریکا با 300 میلیون جمعیت که سیاست جهان را کنترل می کند، برای اداره موسسات تحت فرمانش از دولت هلند پول می گیرد؟ چطور این استدلال احمقانه اثبات شده است و به بهانه آن هر روز به نویسندگان و آزادیخواهان و خردمندان این کشور یک انگ می زنند؟ و چطور شد که دقیقا در سال 1386 معلوم شد که ما مزدور اجانب هستیم و تا پارسال هیچ مشکلی وجود نداشت؟ آیا خبرنگاران و مسوولان رادیوهای بی بی سی و دویچه وله و حتی صدای آمریکا به ایران نمی روند؟ مگر هاله اسفندیاری و علی شاکری و نازی عظیما بار اول شان بود که به ایران می رفتند؟ چگونه شد که در سال گذشته این افراد جاسوس آمریکا نبودند، و امسال به یکباره جاسوس آمریکا شدند؟ چگونه شد که رامین جهانبگلو که در کانادا زندگی می کرد به ایران رفت و به کار علمی اش ادامه داد و یکباره تبدیل به جاسوس شد؟ در حالی که چند سالی بود که او در ایران زندگی می کرد و اصلا گرایش خاص سیاسی هم نداشت، حتی به عنوان یک اصلاح طلب هم به حساب نمی آمد. آنچه گفته می شود و اتهاماتی که زده می شود، بهانه است و بازی سیاسی برای گروگان گرفتن آدمها تا معامله سیاسی بر سر آزادی آدمها صورت بگیرد.
از کمک شش میلیون دلاری تا هفتاد میلیون دلاری
سالهاست که به ما اتهام می زنند که شما از آمریکایی ها پول می گیرید. این هم دروغ و هم بهانه است. اولین بار من و دوستانم در روزنامه جامعه توسط نماینده دزفول در مجلس متهم شدیم که شش میلیون دلار از آمریکا پول گرفتیم تا علیه حکومت کاری کنیم. مشروح ماجرا این بود که یک دانشگاه که بودجه ای معادل شش میلیون دلار برای پروژه ای داشت، تصمیم گرفت یک کتاب از دکتر سروش را به انگلیسی منتشر کند. کتابی که احتمالا در 2000 نسخه و با صرف 20 هزار دلار احتمالا چاپ می شد، نماینده دزفول معتقد بود که چون این کتاب را یک دانشگاه آمریکایی چاپ می کند و چون بودجه آن دانشگاه شش میلیون دلار است و چون دکتر سروش استاد شمس الواعظین سردبیر روزنامه جامعه بود، بنابراین همه ماها از آمریکا شش میلیون دلار گرفته بودیم. این در حالی بود که مثلا آدمی مثل من برای نوشتن طنز روزانه از روزنامه جامعه ماهانه صد هزارتومان دستمزد می گرفتم و کارمندان روزنامه جامعه همیشه برای گرفتن دستمزدشان با امورمالی که حقوق ها را دیر می داد، چون پول نداشت، درگیر بودند. البته در همان زمان درآمد اصلی من به سیاق پنج سال 1370 تا 1375 از نوشتن پلاتو و فیلمنامه برای برنامه های کمدی تلویزیون می گذشت و در همان زمان که ماهانه از جامعه صد هزار تومان می گرفتم، ماهی پنج میلیون تومان برای نوشتن برنامه تلویزیونی ای به نام « قاصدک» بدون نام خودم از تهیه کننده ای در صدا و سیما دستمزد می گرفتم. ( توضیح بدهم که این دستمزد برای نوشتن برنامه تلویزیونی دستمد بالایی نیست و اصولا نرخ کار تلویزیونی در ایران همین است.) نکته این که در همان زمان که من متهم بودم که از آمریکا پول می گیریم، 90 درصد درآمد من از طریق نوشتن فیلمنامه برای تلویزیون و سینما بود و پول مان از دستگاه آقای لاریجانی می آمد. و البته من هم قطعا چنان استعدادی داشتم که تهیه کننده تلویزیون ترجیح می داد با من کار کند، این کار یک کار حرفه ای بود و هست. و نکته دیگر اینکه در همان زمان دستمزد کارکنان روزنامه هایی مثل همشهری و ایران و کیهان و اطلاعات بسیار بیشتر از ماهایی بود که از آمریکا پول می گرفتیم.
همیشه به ما می گفتند جاسوس
این اتهامات جز بهانه هایی واهی که همیشه بوده است، و همیشه هم به یک شکل تکرار شده است، نبود. در دوره رضا شاه، وقتی پرونده 53 نفر مطرح شد، مقام عدلیه گفته بود که این افراد جاسوس اجنبی بودند. رضا شاه پرسیده بود: آیا واقعا جاسوس بودند؟ مقام عدلیه گفته بود: نه، واقعا نبودند. رضا شاه گفته بود: پس نگوئید جاسوس بودند، بگوئید که علیه مملکت توطئه می کردند. جز در این مورد، همیشه در تاریخ ایران، مخالفان را مزدوران خارجی خوانده اند و مردم ایران هم می دانند که منظور از این موضوع چیست و معنی آن را می فهمند. به همین دلیل هم تا گفته می شود که فلانی مزدور اجنبی است به سرعت فروش کتابش بالا می رود. حتی کسی هم که این جاسوسان و مزدوران را دستگیر می کند، خودش هم می داند که اینها جاسوس و مزدور نیستند، وگرنه چطور ممکن است که جاسوسی را بگیرند و بعد از چند ماه بازداشت بدون هیچ زندانی رهایش کنند و دیگر حتی یک بار هم اسمش را نیاورند؟ اینها بهانه است و همه نیز معنی این بهانه را می دانند و قبلا نیز موارد مشابه آن را دیده اند. منتهی تفاوت زمان حاضر با گذشته این است که هرگز در هیچ زمانی نیروهایی که خودشان را جزو رسانه های گروهی می دانستند، با این بی شرمی و وقاحت نویسندگان و آزادیخواهان کشور همزبان سیستم اطلاعاتی کشور نمی شدند و آدم فروشی نمی کردند. گوئی بی شرمی در جامعه ایران اپیدمی واگیرداری شده که آدمها پشت اسامی مستعار و شخصیت های مستعار و استدلال های مستعار پنهان می شوند و دوستان یک سال قبل و رفقایی که با همدیگر همکاری می کردند، می فروشند و آدم فروشی را پشت استدلال هایی مانند پست کلنیالیزم و چپ روی پنهان می کنند و گروهی دیگر لجن مالی را به نهایت می رسانند و کسی را که همین حالا در زندان است، به عنوان مزدور خارجی معرفی می کنند که حتی اگر بازجو هم دلیلی برای محکومیت آنان پیدا نکرد، این موجودات دلایل کافی را به دست او بدهند.
ما مزدور نبودیم و بعدا شدیم؟
البته ممکن است کسانی بگویند که من و ما در این ده سال مزدور نبودیم و همه این اتهام ها دروغ بود، اما حالا ماهیت واقعی مان را نشان دادیم و مزدور بیگانه شدیم و از دشمن پول گرفتیم. باز این استدلال پذیرفتنی تر است. اما چه کسی باید از همه کسانی که سالها اتهام جاسوسی و مزدوری دشمن را خورده اند، عذرخواهی کند؟
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را...
روزی در پاریس بودم که روزنامه جمهوری اسلامی نوشت که من به فرانسه پناهنده شده ام، قرار بود دو هفته دیگر برگردم، اما بلافاصله دوسه روز بعد برگشتم. ما ایستادیم در ایران و کارمان را کردیم، بهنود ایستاد و علیرغم همه اتهامات کارش را کرد، هوشنگ اسدی و نوشابه امیری که اولی نورچشمی کیهان است و سهمیه فحاشی او تا ابد انگار قطع نخواهد شد، ایستاد و کارش را کرد، حسین باستانی ایستاد و کارش را کرد. امید معماریان و سینا مطلبی نیز همین طور و بعد، آنان شروع کردند به زدن و زدند و زدند و زدند، چنان کردند که ما که آرام ترین و معتدل ترین بودیم و حاضر بودیم که در همان شرایط دشوار و در همان روزنامه هایی که عمرشان مثل عمر پروانه ها صبح آغاز می شد و شب به پایان می رسید کار کنیم، مجبور شویم که از کشور فرار کنیم و به دنیای آزاد پناهنده شویم. گوئی عهدی است از الست که نویسنده و متفکر و آزاد اندیش را باید از کشور فراری دهند و به غربت دچارش کنند و اگر شانس نیاورد در فرنگ بپوسانندش و تمامش کنند. مگر این بلا بر سر دهها چون من و ما نیامد و مگر فقط قصه قصه امروز است؟ این چه وضع نفرت انگیزی است که نویسنده جماعت آخر کار برای خودکشی هم باید مثل صادق هدایت برود پاریس، یعنی برای مردن هم در تهران جایی برای ما نیست؟ ممکن است بگویند آن یکی نیهیلیست بود، شریعتی که دیگر نیهیلیست نبود. این چه فرهنگی است که داریم؟ این چه مرضی است؟ مگر ما چه گفته بودیم؟ و مگر ما الآن چه می گوئیم؟ چرا باید طنزنویسی مثل هادی خرسندی که روزگاری نویسنده محبوب تلویزیون رسمی کشور و روزنامه های عادی ایران بود و بی تردید بزرگترین شاعر طنزسرای بعد از ایرج میرزاست، باید در لندن زندگی کند و نشریه اش روی دوشش از این سوی جهان به آن سوی جهان حمل شود و خوانندگانش در سرزمین کلمات فارسی از او محروم باشند؟ چرا طنزنویس بزرگی مانند پزشکزاد که بهترین آثارش با هیچ دولتی تضاد ندارد، باید حسرت به دل نویسندگی در ایران باشد؟ چرا من ابراهیم نبوی باید وقتی که 48 کتابم را در ایران چاپ کردم و حالا که 20 کار دیگر آماده چاپ دارم، باید حسرت چاپ کتابهایم را در ایران بخورم؟ جرم ما چیست؟ چرا باید نویسنده ای مانند بهنود که قلمی دلنشین و شیرین چون عسل دارد و در کشوری مثل ایران که رمان و داستان در سال شانس بیاورد سه هزار نسخه می فروشد، کتاب « این سه زن» اش حداقل 150 هزار تا 200 هزار نسخه فروخته است، نباید در تهرانی زندگی کند که کلمه به کلمه کتابهایش از آنجا می آید؟ چرا عباس معروفی و فرج سرکوهی و رضا براهنی و شاهرخ مسکوب و سروش حبیبی و فریدون تنکابنی و سایه و عباس میلانی و اکبرگنجی و بسیاری دیگر نباید بتوانند به کشور خودشان که دوستش دارند و مرکز زایش کلمات شان است بروند و همیشه وحشت این را داشته باشند که به جرم نویسندگی و آگاهی داشتن و دادن از کشورشان باید تبعید باشند؟ جرم ما چیست؟ قاتلان کدام کسانیم و سارقان شب روی کدام خانه ها بودیم؟
جرم ما چیست و چرا مکافات مان نمی کنید؟
چرا امید معماریان که در ایران کار می کرد و اصلا در هیچ سیاستی خودش را تعریف نمی کرد، باید به زندان بیفتد و چنانش کنند که وحشت زده از کشور خودش بگریزد؟ چرا نیک آهنگ کوثر و علی جهانشاهی و افشین سبوکی و هادی فراهانی کاریکاتوریست که وجود هر کدام شان نعمتی برای یک جامعه فرهنگی است باید حسرت روزهایی را بخورند که تا نیمه شب در تهران کار می کردند و تولید می کردند و آگاهی می دادند؟ ما چه کرده ایم جز اینکه توانایی گفتن و درک کردن و حرف زدن داریم؟ امروز آدمی مثل حسین درخشان ممکن است هیچ چیز قابل دفاعی نداشته باشد، اما من از تمام کینه ها و دشمنی ها که حاصل مشکلات شخصی ما با همدیگر نیست، بلکه ناشی از اصول انسانی و اصول اخلاق حرفه ای است، از خودم فاصله می گیرم و می پرسم که چرا باید آدمی با استعداد حسین درخشان که یقین دارم کشورش را دوست دارد و آزادی را هم دوست دارد، بخاطر بدشانسی یا اشتباه یا غرور یا هرچیز دیگر به جایی کشیده شود که تبدیلش کنیم به یک آدم فروش و همه توافق کنیم که دیگر نباید حتی اسمش را هم بیاوریم؟ حسین درخشان در هر مملکتی با حداقلی از پرنسیپ های انسانی اگر می بود، الآن وب سایت صبحانه اش را نیم میلیون دلار می توانست بفروشد و با پول آن ده سال راحت می توانست زندگی کند، چرا باید چنین شود که آدمی مثل درخشان برای رفتن به ایران از روی نعش صد نفر عبور کند، و تازه پس از همه این حرفها کیهان او را هم جاسوس اسرائیل بداند؟ گاهی که علیه او می نویسم، از خودم شرم می کنم، از یک طرف رفتارش را غیرانسانی می دانم و از طرف دیگر هرچه فکر می کنم می بینم او هرگز به این اندازه نباید کوچک و حقیر شود. اگر یک انسان اشتباهی مانند اشتباه حسین درخشان بکند، باید برای همیشه نابود شود؟
ما رانده شدگان همیشگی
می خواستم بگویم که نسل ما آواره بی خردی یک جامعه شده است، اما می بینم درست نگفته ام. مگر نه اینکه چند میلیون ایرانی از نسل های مختلف در پنج دوره مختلف مهاجرتی و به دلایل مختلف مجبور به ترک ایران نشده اند؟ پس مشکل چیز دیگری است، بزرگتر از این که ما می پنداریم. می خواستم بگویم که ما نویسندگان دوم خردادی به تبعید افتادیم، می بینم آنهایی که در دهه شصت در سخت ترین شرایط قربانی شدند، آنها هزاربار سخت تر از ما آواره شدند. می خواستم بگویم که این مشکل جمهوری اسلامی است، یادم افتاد به گفته تیمسار نصیری رئیس ساواک دوران پهلوی که در پاسخ به سفیر ایران در انگلیس در مورد چند دانشجوی ایرانی که می خواستند به کشور برگردند و نمی خواستند بگویند گه خوردم، گفته بود: « یا باید با ما همکاری کنند یا آنقدر توی لندن بمانند تا بپوسند و همانجا بمیرند.» روزگار معلم بدی است، بالاخره لندنی ها سه چهار سال بعد به ایران برگشتند و از نصیری جز یک عکس دلخراش برهنه چیزی در حافظه تاریخ نماند. این چه نفرینی است که ما دچارش شدیم؟
ما نویسنده ایم و می نویسیم
ما روزنامه نگاریم، ما نویسنده ایم، ما می خواهیم بنویسیم و دوست داریم در کنار آفرینش کلمات و رویاهای مان، به توسعه دموکراسی و آزادی و جامعه مدنی و عدالت در ایران کمک کنیم. ما نمی خواستیم از وطن مان برویم، آنقدر آزارمان دادند و گلوی مان را فشردند که علیرغم تمایل مان گریختیم. حالا نه من مجبورم خود را پنهان کنم و نه ترسی از وزارت طلاعات و دادگاه مطبوعات دارم، با این وجود، دارم فریاد می زنم که ما جنگجو نیستیم، ما دشمن نیستیم، ما نمی خواهیم حکومت را نابود کنیم. ما حتی در همین اروپا هم مراعات بسیاری از قوانین ایران را می کنیم تا بتوانیم با مردم حرف مان را بزنیم تا صدای مان در ایران شنیده شود و کلمات مان خوانده شود. هنوز یک سال و نیم از خروجم از ایران نگذشته بود که به آنان که می شناختم و دستی در کشور داشتند پیغام دادم که می خواهم برگردم و حاضرم زندانم را هم بروم ولی بتوانم بروم و بیایم و مثل یک ایرانی عادی زندگی کنم، گفتند بمان تا چند ماه دیگر. این داستان بر من و چند تن دیگر رفت و می دانم که اکنون نیز بر بسیاری می رود. حکایت چنین است.
آنها می خواهند ما ننویسیم
به ما می گویند برانداز، نه بخاطر اینکه برانداز هستیم، بلکه برای این که معجزه کلمات از اثر هر اسلحه ای بیشتر است و ما نمی خواهیم هیچ گلوله ای از سوی هیچ کسی به سوی پیشانی شخص دیگری شلیک شود. به ما می گویند براندازان نرم، چون هر چه می جویند دلیلی برای برانداز بودن ما پیدا نمی کنند. به ما می گویند مزدور خارجی، بخاطر اینکه می خواهند مردم کلمات ما را نخوانند، به ما می گویند از خارجی پول می گیریم، چون می خواهند ننویسیم و امواج آگاهی را به جامعه نفرستیم. اما ما کاری جز نوشتن بلد نیستیم. ما محکوم به نوشتن و گفتن هستیم. هشتاد سال قبل، وقتی مجلس تشکیل شد، مرحوم مدرس توسط رجاله هایی که با هر کس و ناکسی سر و سری داشتند، متهم شد که از خارجی ها پول گرفته است. مدرس در کمال خونسردی گفت: « بله، پول گرفتیم و برای انقلاب و مردم مصرف کردیم و تمام رسیدهای آن را هم داریم، اگر لازم شد بگوئید تا برایتان بیاوریم.»
و ما خواهیم نوشت، هر روز و هر روز و هر روز
مشکل ما این است که نمی دانیم با چه زبانی باید بگوئیم که ما دشمن نیستیم، ما مزدور نیستیم، ما نویسنده ایم، ما از آنچه در کشور می گذرد انتقاد داریم و حق داریم حرف مان را بزنیم. کلمات به ما می گویند که نباید ساکت بمانیم. ما هر روز مشغول خلق کلمات هستیم، ما هر روز رسانه ای تازه می سازیم، ما می گوئیم چون می فهمیم و مخاطبان ما می خوانند چون می خواهند بدانند. ما نمی پوسیم و نابود نمی شویم، چون به اندازه تمام ظلم و ستمی که بر مردمان و کشورمان می رود انگیزه داریم، با همین انگیزه از اروپا پول می گیریم که رسانه بسازیم، اگر موفق نشدیم از هموطنان ایرانی مان صد دلار صد دلار پول می گیریم، اگر موفق نشدیم از داخل کشور پول می گیریم، اگر موفق نشدیم رسانه ارزان ایجاد می کنیم، در هر حال ما مثل آواری از کلمات در این دو سال آینده روی سرتان می ریزیم، درها را ببندید از پنجره می آئیم، اینترنت را قطع کنید از رادیو می آئیم، از تلویزیون می آئیم. ما خواهیم نوشت، ما مجبوریم بنویسیم، ما زبان مردم هستیم و مردم نوشته ما را می خوانند، ما نمی توانیم ننویسیم. من می نویسم، نه برای نابود کردن تو، برای اینکه خودت را اصلاح کنی. ای کاش می فهمیدی که باید خودت را اصلاح کنی، حالا که نمی فهمی به زور کلمات به تو می فهمانم. دست تان از روی دهان مان بردارید. ما برای نابود کردن شما توطئه نکرده ایم، لطفا این را بفهمید.


Read more!
........................................................................................

Saturday, February 24, 2007

An article by me analysing the situations regarding Iran and threat of a US-Israeli attack, @ Iranian.com -click here

In Persian at Iran-emrouz click here


Read more!
........................................................................................

Sunday, December 03, 2006


راز ناگفته‌ی عکاس گمشده!

بیست و شش سال پیش عکسی از یک اعدام دستجمعی در کردستان برنده جایزه معتبر پولیتزر شد اما نام عکاس آن ناشناخته باقی ماند ، البته تا امروز.

A Chilling Photograph's Hidden History
Twenty-six years ago, a picture of an execution in Iran won the Pulitzer Prize. But the man who took it remained anonymous. Until now.
The Ayatollah's agents come calling
By JOSHUA PRAGER
Wall Street Journal - December 2, 2006; Page A1


روایتی از مقاله منتشره در وال استریت جورنال دوم دسامبر ٢٠٠٦

دوشنبه پنجم شهریور ماه ١٣٥٨ شهر سنندج شاهد محاکمه و اعدام دستجمعی ١١ کرد است که در برابر یازده پاسدار به صف ایستاده‌اند، فرمان آتش و تن به خاک افتاده ی یازده تن بر فیلم کداک دوربین نیکون اف ای خبرنگار عکاس روزنامه اطلاعات نقش می‌بندد. عکاس، «جهانگیر رزمی» امروز پس از بیست و هفت سال اسرار از قصه‌ی خویش بر می‌دارد و در مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال از آن روز و حکایت عکسی سخن می‌گوید که چند ماه بعد اما بدون نام عکاس برنده جایزه پولیتزر می‌شود. برای تنها بار در تاریخ نود ساله پولیتزر جایزه به عکسی داده می‌شود که ناشر بین‌المللی آن از اعلام نام عکاس خودداری می‌کند. این عکس نیز همچون عکس ادوارد آدامز عکاس آسوشیتد پرس که پولیتزر ١٩٦٩ را برای عکس اعدام در سایگون گرفت صفحات روزنامه‌های جهان را پر می‌کند بی‌آنکه از نام عکاس خبری باشد. امروز هم همچنان وب سایت پولیتزر برنده جایزه را یک عکاس بدون نام (و نه ناشناس) یونایتد پرس برای عکس "جوخه آتش" از ایران معرفی می‌کند.
جاشوا پراگر خبرنگار وال استریت جورنال چهارسال پیش با مشاهده‌ی کتاب برندگان پولیتزر متوجه این عکس شده و برای پیداکردن عکاس و روایت داستان او به تحقیق می‌پردازد و سرانجام سال قبل عازم ایران می‌شود. داستان منتشره در شماره امروز روزنامه وال استریت این سر عکاس را باز می‌گوید. آقای رزمی از داستان گرفتن عکس و ارسال آن به تهران می‌گوید و گرفتاری‌هایی که برایش ایجاد می‌شود. او بیاد می‌آورد که پس از شروع ناآرامی‌های کردستان به عنوان عکاس روزنامه اطلاعات به همراه «خلیل بهرامی» خبرنگار دیگری که ظاهرا مورد اعتماد خلخالی بوده به منطقه اعزام می‌شود و در روز واقعه با اجازه آیت‌الله خلخالی در دشتی که حکم اعدام اجرا می‌شده حضور می‌یابد و مجموعا هفتاد عکس می‌گیرد که بعدها همه را از بین می‌برد اما فقط کانتکت آن‌ها را نگاه می‌دارد که بیست و هفت تای آن امروز در سایت وال استریت جورنال قابل دیدن است در لینک:


http://online.wsj.com/public/resources/documents/info-iranpics0611.html


محمد حیدری ادیتور روزنامه اطلاعات از ترس آنکه برای خبرنگارش گرفتاری پیش نیاید نام او را از زیر عکس حذف می‌کند ولی عکس را بدون نام به صفحه اول اطلاعات سه شنبه ٦ شهریور می‌سپارد تا در بالای شش ستون چاپ شود.


«ساجید ریزوی» مسئول دفتر یونایتد پرس در تهران عکس را از اطلاعات می‌خرد و آن را در جهان منتشر می‌کند و سرانجام «لاری دو سانتس» مدیر ارشد یونایتد پرس با فرض آنکه عکس را یک عکاس آژانس خودش گرفته آنرا به نام یونایتد پرس برای جایزه پولیتزر کاندید می‌کند که با رای داوران به عنوان بهترین عکس خبری سال ١٩٨٠ انتخاب می‌شود. بعدها هم جهانگیر رزمی از بازخواست مامورین به این دلیل که از خلخالی مجوز داشته رهایی می‌یابد اما نام عکاس در ملاء عام پنهان باقی می‌ماند. عکس اما نه تنها شهرت جهانی می‌يابد که به سمبل مبارزات مردم ایران و نشانه‌ای از خشونت رژیم هم بدل می‌شود. جایزه اما همچنان بی‌صاحب می‌ماند تا بدان جا که برخی آن را به کاوه گلستان نسبت می‌دهند و پس از مرگ کاوه در کردستان عراق بردن جایزه پولیتزر هم به دنبال گزارش بی‌بی‌سی جزء افتخارات او انتشار دوباره می‌یابد. از جمله خود من هم به نقل از بی‌بی‌سی بر این باور بودم و در مرثیه‌ای برای کاوه گلستان در ایران امروز چنین نوشتم. امیدوارم امروز با این یادداشت حق عکاس واقعی را هم باز پس داده باشم.
وال استریت در سایت ویژه این گزارش همچنین ادعا می‌کند که رضا دقتی عکاس معروف ایرانی مقیم پاریس هم تعدادی از عکس‌های اعدام های کردستان را به مجله پاری ماچ فرستاده و مدعی شده که عکس معروف نیز از آن او بوده است و به عبارتی خودرا برنده پولیتزر معرفی کرده است. صحت و سقم این ادعای وال استریت جورنال البته بر این قلم روشن نیست. به هرحال رازمگوی دیگری بازگفته می‌شود و تاریخ ورق دیگری می‌خورد.
برای دیدن مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال لینک زیر را کلیک کنید:

http://online.wsj.com/public/page/8_0004.html


Read more!
........................................................................................

Home