| قاصدک qAsedak |
|
Wednesday, November 26, 2008
Golbon's latest work: Fragmented 2008
........................................................................................Fragmented - FALL08cut from GOLBON EGHTEDARI on Vimeo. Read more! □ نوشته شده در ساعت 11:06 AM توسط qAsedak Monday, October 15, 2007 ........................................................................................ Saturday, October 13, 2007
Two versions of Bella Ciao, Song of Italian Communist Partisans
........................................................................................Read more! □ نوشته شده در ساعت 3:32 PM توسط qAsedak Sunday, September 09, 2007 ........................................................................................ Monday, June 04, 2007
دستت را از روی دهانم بردار
........................................................................................از وبلاگ ابراهيم نبوي به ما می گویند جاسوس. شاید به من هنوز کسی نگفته باشد، اما من با توجه به شناخت فردی و روشن و دقیقی که از آدمهایی مثل علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما دارم، مطمئنم که آنان اگر بهتر و درستکارتر از من نباشند، قطعا از من بدتر نیستند. به دلیل شناختی که از آنان دارم، می گویم که اتهام جاسوسی زدن به آنان بی مانند به زدن اتهام توطئه گری علیه پرولتاریا توسط انشتین با کشف نظریه نسبیت در دوره استالین نیست. به کسانی که برای ایران دل می سوزانند و برای جلوگیری از جنگ و حمله جهان به ایران در آمریکا و اروپا با افکار عمومی که علیه ایران آماده می شود، می جنگند و همه جا تهمت دفاع از حکومت ایران را می خورند، می گویند جاسوس آمریکا. این موضوع امروز نیست و این بهانه و بازی سیاسی است. من یک هفته در سال 1378 توسط قاضی مقدس و بازجویانش به عنوان جاسوس بازجویی شدم و از من خواسته شد تمام روابطم را با کسانی که در سفرهای خارجی دیده ام، بگویم و این در حالی بود که در آن سال من هنوز گذرنامه هم نداشتم و هرگز از کشور بیرون نرفته بودم. از من سووال کردند با کدام سفارتخانه در تهران تماس داشتی؟ من هرگز با هیچ سفارتخانه ای تماس نداشتم. آخر کار بازجو از من پرسید: چه خارجی هایی را در تمام عمرت دیده ای؟ برایش توضیح دادم که از سال 1357 تا آن روز فقط یک بار خبرنگار هرالد تریبیون را که برای گرفتن گزارشی به ایران آمده بود، دیده ام و فقط یک کلمه به او سلام کرده ام. یک هفته بازجویی برای هیچ و پوچ و تازه من خوش شانس ترین بودم. به عبدالفتاح سلطانی وکیل خوشنام کشور نیز تهمت جاسوسی زدند و به این اتهام واهی او را 219 روز در سلول انفرادی نگه داشتند. کیهان هر روز علیه او مقاله نوشت و او را جاسوس اسرار اتمی کشور خواند. چنانکه همین روزنامه شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل را نیز جاسوس و عامل بیگانه خوانده بود و همچنان چنین اش می نامد. پس از سه سال دادگاه تجدید نظر عبدالفتاح سلطانی را از همه اتهاماتش از جمله جاسوسی تبرئه کرد. این معنی نظام قضائی جمهوری اسلامی و شرافت روزنامه نگاری کیهان است. به فیلسوف و دانشمند محترمی مانند رامین جهانبگلو اتهام جاسوسی زدند و چندین ماه بدین اتهام واهی در محبس اش افکندند تا وادارش کنند که اعتراف کند با بیگانگان همکاری کرده است. خبرنگاران ایسنا می گویند وقتی جهانبگلو وارد این خبرگزاری شد تا با رضایت خودش با آنان مصاحبه کند و اعتراف کند که با بیگانگان همکاری می کرده است، خبرنگاران ایسنا هم حاضر به مصاحبه با او نبودند، تا اینکه مقامات قضائی با ایسنا تماس گرفتند و مجبورشان کردند که با وی مصاحبه کنند. حتی در آن مصاحبه نیز جهانبگلو نگفت که جاسوس بیگانگان بوده است، با این وجود همین حالا هم قوه قضائیه در کمال بی شرمی او را جاسوس می خواند و کیهان دائما نام او را با صفت جاسوس توصیف می کند. این معنی نظام قضائی جمهوری اسلامی ایران و شرافت روزنامه نگاری کیهان است. حتی زائده عفنی که حتی بردن نامش نوشته را آلوده می کند، و تنها به دلیل اشتباهات شخصی و رفتار حساب نشده خودش و به علت بازی احمقانه اش با نظام اطلاعاتی کشور، همچنان رامین جهانبگلو را جاسوس می خواند. اینها که چیزی نیست، روزنامه کیهان بیست سال است که روزنامه نگار برجسته ایرانی مسعود بهنود را به دلیل سفری که سی سال قبل به فلسطین کرده، جاسوس اسرائیل می خواند و به دلیل همکاری اش با خوشنام ترین رسانه جهان یعنی بی بی سی او را جاسوس انگلیس می دانست. هاله اسفندیاری فقط به این دلیل زندانی است که برای جلوگیری از جنگ علیه تندروهای آمریکایی سخن گفته است و وقتی به او گفته اند که به ایران سفر نکند، باورش نشده است که ممکن است این حکومت دانشمند شصت و هفت ساله ای را که مخالف جنگ و براندازی است، دستگیر می کنند و به او اتهام جاسوسی می زنند. علی شاکری فقط به این دلیل جاسوس حوانده می شود که سه سال است همیشه در آمریکا علیه سیاستهای جنگ طلبانه تندروهای آمریکایی مبارزه کرده است و باورش نمی شد کسی که در آمریکا به عنوان عامل جمهوری اسلامی متهم است، در ایران به عنوان جاسوس آمریکا زندانی شود. من نمی دانم علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما، دقیقا در همین شش ماه گذشته پس از سی سال زندگی در آمریکا تازه یادشان افتاد جاسوسی کنند؟ یا همیشه جاسوس بودند؟ اگر همیشه جاسوس بودند چرا پارسال و دو سال قبل که همین افراد به ایران سفر می کردند، آنان را دستگیر نکردند؟ این چه کشوری است که جاسوسانش همه شان چندین کتاب نوشته اند و اگر فهرست قلم بمزدها و متهمان جاسوسی و عناصر مساله دار را از کتابخانه جمهوری اسلامی حذف کنیم، تمام قفسه های آن خالی می ماند. این چه کاری است که با ما می کنید؟ ما طرفدار براندازی نیستیم به ما می گویند طرفدار سرنگونی نظام و به دوستان مان اتهام می زنند که شما می خواهید از طرق مختلف این حکومت را نابود کنید. این در حالی است که ما با صدای بلند، بارها و بارها، در محافل بین المللی، در نوشته های روزانه و حتی در رادیوها و تلویزیون های آمریکایی گفته ایم که با براندازی مخالفیم، به چه زبانی باید بگوئیم؟ همه نظام های سیاسی سعی می کنند نشان بدهند که دشمنان کمتری دارد، جز حکومت ایران که شب و روز تلاش می کند تا کسانی که قصد نابودی اش را ندارند، به عنوان دشمنان و معاندان خود قلمداد کند. این چه بیماری است که بر شما غلبه کرده و رهایتان نمی کند. به چه زبانی باید بگوئیم که ما قصد نابودی شما را نداریم؟ به چه زبانی باید بگوئیم که ما می خواهیم شما رفتارتان را اصلاح کنید؟ دو سه ماه قبل صدا و سیمای جمهوری اسلامی آدم معتدل و میانه رویی مانند سعید رضوی فقیه را که بخاطر اینکه دلش نمی خواست رابطه اش با ایران قطع شود، و می خواست دائما در رفت و آمد با ایران باشد، با روزنامه اینترنتی روزآنلاین هم همکاری نمی کرد، به عنوان یکی از مشاورین آمریکایی ها برای حمله نظامی به سوریه و ایران نام برد. سعید رضوی فقیه که اگر آمریکا به ایران حمله کند، مطمئنم او در صف اول جنگجویان با آمریکا قرار می گیرد. منی که متهم به طرفداری از هاشمی رفسنجانی و اصلاح طلبان در انتخابات هستم و به این اتهام افتخار می کنم، چگونه می توانم طرفدار براندازی باشم؟ شما بیمارید؟ مشکل روحی دارید؟ مرض بی دشمنی برشما غلبه کرده است که اینگونه همه مخالفان خود و منتقدان تان را دشمن و برانداز می خوانید؟ هر روز به اشکال مختلف داریم ملتی را که ذاتا حکومت ستیز هستند و همیشه دوست دارند همه چیز از بیخ تغییر کند، به صد زبان می خوانیم که اصلاحات را بپذیرند و بسیاری از کینه های مان را که می توانیم علیه مسوولان کشور است، خودسانسوری می کنیم که بگوئیم ما طرفدار سرنگونی حکومت نیستیم. دلیل این موضع گیری هم ترس ما نیست، من از وحشت حکومت نیست که به اصلاح معتقدم، من بخاطر شرایط کشور و نگاهی که به وضع جامعه شناختی ایران دارم چنین اعتقادی دارم. وقتی از ایران بیرون آمدم چند ماهی تند رفتم و پس از آن خودم را کنترل کردم، دیگر باید چه کنیم که شما بفهمید که ما برانداز نیستیم. حالا بدبختی ما یکی دو تا هم نیست. حالا دیگر جوان جویای نام سرگردان تورنتو و پاریس نیز ما را برانداز می خواند. از طرف دیگر به حکم مثل معروف کسی که به ما نپریده بود، کلاغ ورپریده بود، تازگی ها خواندم که توماس اربرینگ، جوانک هلندی که زمانی برای گزارش وضع ایران به تهران آمده بود و حالا برای اینکه بتواند در ایران خبرنگار بماند و وزارت اطلاعات به او گیر ندهد و از نان دانی ای که شرایط سخت کشور ما برای برخی خبرنگاران دودوزه باز اروپایی که در تهران طرفدار اصلاحاتند و در اروپا طرفدار احمدی نژاد، نیز نوشته است که من و دوستان همکار من، طرفدار براندازی هستیم. این جوانک حداقل سه سالی در تهران در میهمانی های دوستان پلاس بود و تازه فارسی یاد گرفته بود تا اینکه با خانم عکاسی ازدواج کرد و حالا شده است مکافات ما در ایران که اگر خدای ناکرده قرار است کسی از همکاران ما در داخل کشور کاری بکنند، باید مواظب باشیم توماس هم نفهمد. و آدم فروش ها یکی دو تا نیستند در سالهای اصلاحات دوستی داشتیم به نام توماس، جوانکی بود که فهمیده بود ایران جایی است که می شود از آن خبر گرفت و می خواست مهم ترین متخصص ایران در هلند باشد. توماس در تهران با نیوشا آشنا شد و با هم ازدواج کردند و هر دوی آنها پای ثابت مهمانی های دوستانه بچه های روزنامه نگار بودند. زمان گذشت و ما این سوی آب آمدیم و او آن سوی آب ماند، ماند و متخصص ایران شد. چنان متخصصی شد که حالا هر جا میان ایرانی ها هم در هلند بخواهیم حرفی بزنیم می گویند ولی واقعیت ایران اینجوری نیست. می گویم من خودم ایرانی هستم، پاسخ می دهند ولی توماس چیز دیگری می گوید. هفته قبل ترجمه مقاله ای از توماس اربرینگ را که در روزنامه های هلندی چاپ شده بود، می خواندم. در مورد شادی صدر نوشته بود: « در واقع مقدمات بازداشت شادی صدر دوسال و نیم پیش به گونه ای غیر عمدی توسط مجلس هلند ریخته شد.» معنی این جمله این است که اگر مجلس هلند دو سال و نیم قبل مصوبه ای برای پرداخت کمک مالی به یک شبکه تلویزیونی نداشت، دادگاه انقلاب شادی صدر را دستگیر نمی کرد. طبیعتا عامل مرگ زهرا کاظمی و قتلهای زنجیره ای هم مصوبه مجلس هلند است و لابد دستگیری هاله اسفندیاری و علی شاکری و نازی عظیما و خیلی های دیگر هم مصوبه مجلس هلند بوده است؟ به نظر شما مشکل از کجا ناشی می شود؟ جز اینکه یک خبرنگار می خواهد از ایران خبر تهیه کند و وزارت اطلاعات وی را تحت فشار قرار می دهد که اگر قرار است کارش را ادامه دهد، باید علیه مصوبه ای که برای ایجاد یک رسانه فارسی زبان در هلند چیزی بنویسد؟ این یک فرضیه نیست، این عین حقیقت است. مشکل این است که وزارت اطلاعات از طریق آدم فروش هایی که می خواهند بمانند یا برگردند علیه دیگران عمل می کنند. من هیج آدم ترسیده و بریده ای را محکوم نمی کنم، ترس حق انسان است، ولی آدم فروشی کار کثیفی است. آقای توماس اربرینگ وقتی برای من و مسعود بهنود و حسین باستانی و مهدی جامی و نیک آهنگ کوثر پرونده می سازد، و ما را برانداز و طرفدار جنگ با حکومت می داند، مسوولیت تمام عواقب آن را هم باید بپذیرد. قطعا ما می توانیم پای آدم فروش هایی از این دست که هم با وزارت ارشاد صفار هرندی لاس می زنند، هم سرشان را توی اتاق های انجمن صنفی روزنامه نگاران می کنند، هم از کمپین یک میلیون امضا خبر دارند، هم پای شان در مجلس هلند است و سیاست های وزارت خارجه ایران را به دولت هلند ابلاغ می کنند، از فضای شریف و سالم روزنامه نگاری ایران قطع کنیم. ما از خارجی پول می گیریم به ما می گویند از خارجی پول گرفته ای و نمی گویند که این سه چهار میلیون ایرانی که در خارج از ایران زندگی می کنند، و در سفارت جمهوری اسلامی کار نمی کنند، هرکدام به نحوی از خارجی پول می گیرند، بسیاری هم در ایران کارمند موسسات خارجی هستند و از خارجی پول می گیرند. این چه مشکلی دارد؟ ما از چه کسی؟ کدام کشور؟ چه نوع موسسه ای؟ به چه قصدی پول می گیریم؟ من در اینجا اعتراف می کنم که ماهانه 1300 یورو به عنوان دستمزد ماهانه نوشتن بیست مقاله در ماه از روزآنلاین پول می گیرم و این پول از طریق یک سازمان غیردولتی هلندی که به موسسات زیادی در جهان کمک می کند، داده می شود تا آنها کار خودشان را بکنند. من هرچه فکر می کنم نمی فهمم این کار چه ایرادی دارد؟ جنگ ایران و هلند از کی شروع شده است؟ آیا کشور هلند دشمن جمهوری اسلامی ایران است؟ آیا هلندی ها قصد سرنگونی جمهوری اسلامی را دارند؟ و آیا هلندی ها به ما دستور می دهند که چه بگوئیم و چه بنویسیم؟ آیا آنچه ما می نویسیم با آنچه قبلا می نوشتیم فرق می کند؟ کسی برای من توضیح دهد که دریافت پول از یک سازمان غیر دولتی اروپایی بدون اینکه آنان دخالتی در کار ما بکنند، چه اشکالی دارد؟ اصلا فرض کنیم که ما از دولت هلند پول می گیریم، این چه اشکالی دارد؟ مگر ما علیه کشورمان رفتار می کنیم؟ مگر ما با این پول فسق و فجور در کشور راه انداخته ایم؟ ما یک وب سایت اینترنتی یا یک رادیو یا یک تلویزیون خبری و تحلیلی با چنین پولی دائر می کنیم تا حرف خودمان را بزنیم. حرفی که مورد نظر مردم ایران است. کجای این کار اشکال دارد؟ فرق ما با رادیوی فارسی بی بی سی که پول آن را دولت انگلیس می دهد و رادیوی فارسی دویچه وله که پول آن را دولت آلمان می دهد و رادیوی فارسی آر اف ای که پول آن را دولت فرانسه می دهد، چیست؟ جز اینکه مدیریت و کنترل ما دست خودمان است و کنترل این سه رادیو دست دولت هاست. آیا ماهیتا در کیفیت برنامه های این دو نوع رادیو و سیستم خبررسانی چه تفاوتی وجود دارد؟ چرا ما مزدور خارجی هستیم و بی بی سی و صدای آلمان نیستند؟ حداقل با این تفاوت که دولت انگلیس مستقیما در حوزه جنگی آینده ایران است و هلند حداقل در مدت وجود داشتنش با ایران هیچ وقت مشکلی نداشته. این سوء تفاهم را رفع کنم که از نظر من بی بی سی یک رسانه مفید خبررسانی است که بسیاری از مردم ایران بحق خبررسانی آن را درست تر و عادلانه تر و نزدیک تر از واحد مرکزی خبر صدا و سیما می دانند. و خودم نیز چه در گذشته و چه در حال حاضر با بی بی سی کار می کنم و کار خواهم کرد، اما می خواهم بگویم که این گفته که ما از یک سازمان غیردولتی در هلند پول می گیریم و هلند همان کشوری است که به وب سایت « گذار» هم پول می دهد و وب سایت گذار وابسته به فریدام هاوس است و اخیرا کشف شده که فریدام هاوس یک موسسه نزدیک به جمهوریخواهان است، چه ربطی دارد به اینکه ما کارکنان روزآنلاین یا رادیو زمانه هم به جمهوریخواهان آمریکا ربط داریم؟ اصلا این چه استدلالی است که در پایان آن ثابت می شود که کشور ابرقدرتی مانند آمریکا با 300 میلیون جمعیت که سیاست جهان را کنترل می کند، برای اداره موسسات تحت فرمانش از دولت هلند پول می گیرد؟ چطور این استدلال احمقانه اثبات شده است و به بهانه آن هر روز به نویسندگان و آزادیخواهان و خردمندان این کشور یک انگ می زنند؟ و چطور شد که دقیقا در سال 1386 معلوم شد که ما مزدور اجانب هستیم و تا پارسال هیچ مشکلی وجود نداشت؟ آیا خبرنگاران و مسوولان رادیوهای بی بی سی و دویچه وله و حتی صدای آمریکا به ایران نمی روند؟ مگر هاله اسفندیاری و علی شاکری و نازی عظیما بار اول شان بود که به ایران می رفتند؟ چگونه شد که در سال گذشته این افراد جاسوس آمریکا نبودند، و امسال به یکباره جاسوس آمریکا شدند؟ چگونه شد که رامین جهانبگلو که در کانادا زندگی می کرد به ایران رفت و به کار علمی اش ادامه داد و یکباره تبدیل به جاسوس شد؟ در حالی که چند سالی بود که او در ایران زندگی می کرد و اصلا گرایش خاص سیاسی هم نداشت، حتی به عنوان یک اصلاح طلب هم به حساب نمی آمد. آنچه گفته می شود و اتهاماتی که زده می شود، بهانه است و بازی سیاسی برای گروگان گرفتن آدمها تا معامله سیاسی بر سر آزادی آدمها صورت بگیرد. از کمک شش میلیون دلاری تا هفتاد میلیون دلاری سالهاست که به ما اتهام می زنند که شما از آمریکایی ها پول می گیرید. این هم دروغ و هم بهانه است. اولین بار من و دوستانم در روزنامه جامعه توسط نماینده دزفول در مجلس متهم شدیم که شش میلیون دلار از آمریکا پول گرفتیم تا علیه حکومت کاری کنیم. مشروح ماجرا این بود که یک دانشگاه که بودجه ای معادل شش میلیون دلار برای پروژه ای داشت، تصمیم گرفت یک کتاب از دکتر سروش را به انگلیسی منتشر کند. کتابی که احتمالا در 2000 نسخه و با صرف 20 هزار دلار احتمالا چاپ می شد، نماینده دزفول معتقد بود که چون این کتاب را یک دانشگاه آمریکایی چاپ می کند و چون بودجه آن دانشگاه شش میلیون دلار است و چون دکتر سروش استاد شمس الواعظین سردبیر روزنامه جامعه بود، بنابراین همه ماها از آمریکا شش میلیون دلار گرفته بودیم. این در حالی بود که مثلا آدمی مثل من برای نوشتن طنز روزانه از روزنامه جامعه ماهانه صد هزارتومان دستمزد می گرفتم و کارمندان روزنامه جامعه همیشه برای گرفتن دستمزدشان با امورمالی که حقوق ها را دیر می داد، چون پول نداشت، درگیر بودند. البته در همان زمان درآمد اصلی من به سیاق پنج سال 1370 تا 1375 از نوشتن پلاتو و فیلمنامه برای برنامه های کمدی تلویزیون می گذشت و در همان زمان که ماهانه از جامعه صد هزار تومان می گرفتم، ماهی پنج میلیون تومان برای نوشتن برنامه تلویزیونی ای به نام « قاصدک» بدون نام خودم از تهیه کننده ای در صدا و سیما دستمزد می گرفتم. ( توضیح بدهم که این دستمزد برای نوشتن برنامه تلویزیونی دستمد بالایی نیست و اصولا نرخ کار تلویزیونی در ایران همین است.) نکته این که در همان زمان که من متهم بودم که از آمریکا پول می گیریم، 90 درصد درآمد من از طریق نوشتن فیلمنامه برای تلویزیون و سینما بود و پول مان از دستگاه آقای لاریجانی می آمد. و البته من هم قطعا چنان استعدادی داشتم که تهیه کننده تلویزیون ترجیح می داد با من کار کند، این کار یک کار حرفه ای بود و هست. و نکته دیگر اینکه در همان زمان دستمزد کارکنان روزنامه هایی مثل همشهری و ایران و کیهان و اطلاعات بسیار بیشتر از ماهایی بود که از آمریکا پول می گرفتیم. همیشه به ما می گفتند جاسوس این اتهامات جز بهانه هایی واهی که همیشه بوده است، و همیشه هم به یک شکل تکرار شده است، نبود. در دوره رضا شاه، وقتی پرونده 53 نفر مطرح شد، مقام عدلیه گفته بود که این افراد جاسوس اجنبی بودند. رضا شاه پرسیده بود: آیا واقعا جاسوس بودند؟ مقام عدلیه گفته بود: نه، واقعا نبودند. رضا شاه گفته بود: پس نگوئید جاسوس بودند، بگوئید که علیه مملکت توطئه می کردند. جز در این مورد، همیشه در تاریخ ایران، مخالفان را مزدوران خارجی خوانده اند و مردم ایران هم می دانند که منظور از این موضوع چیست و معنی آن را می فهمند. به همین دلیل هم تا گفته می شود که فلانی مزدور اجنبی است به سرعت فروش کتابش بالا می رود. حتی کسی هم که این جاسوسان و مزدوران را دستگیر می کند، خودش هم می داند که اینها جاسوس و مزدور نیستند، وگرنه چطور ممکن است که جاسوسی را بگیرند و بعد از چند ماه بازداشت بدون هیچ زندانی رهایش کنند و دیگر حتی یک بار هم اسمش را نیاورند؟ اینها بهانه است و همه نیز معنی این بهانه را می دانند و قبلا نیز موارد مشابه آن را دیده اند. منتهی تفاوت زمان حاضر با گذشته این است که هرگز در هیچ زمانی نیروهایی که خودشان را جزو رسانه های گروهی می دانستند، با این بی شرمی و وقاحت نویسندگان و آزادیخواهان کشور همزبان سیستم اطلاعاتی کشور نمی شدند و آدم فروشی نمی کردند. گوئی بی شرمی در جامعه ایران اپیدمی واگیرداری شده که آدمها پشت اسامی مستعار و شخصیت های مستعار و استدلال های مستعار پنهان می شوند و دوستان یک سال قبل و رفقایی که با همدیگر همکاری می کردند، می فروشند و آدم فروشی را پشت استدلال هایی مانند پست کلنیالیزم و چپ روی پنهان می کنند و گروهی دیگر لجن مالی را به نهایت می رسانند و کسی را که همین حالا در زندان است، به عنوان مزدور خارجی معرفی می کنند که حتی اگر بازجو هم دلیلی برای محکومیت آنان پیدا نکرد، این موجودات دلایل کافی را به دست او بدهند. ما مزدور نبودیم و بعدا شدیم؟ البته ممکن است کسانی بگویند که من و ما در این ده سال مزدور نبودیم و همه این اتهام ها دروغ بود، اما حالا ماهیت واقعی مان را نشان دادیم و مزدور بیگانه شدیم و از دشمن پول گرفتیم. باز این استدلال پذیرفتنی تر است. اما چه کسی باید از همه کسانی که سالها اتهام جاسوسی و مزدوری دشمن را خورده اند، عذرخواهی کند؟ چو پرده دار به شمشیر می زند همه را... روزی در پاریس بودم که روزنامه جمهوری اسلامی نوشت که من به فرانسه پناهنده شده ام، قرار بود دو هفته دیگر برگردم، اما بلافاصله دوسه روز بعد برگشتم. ما ایستادیم در ایران و کارمان را کردیم، بهنود ایستاد و علیرغم همه اتهامات کارش را کرد، هوشنگ اسدی و نوشابه امیری که اولی نورچشمی کیهان است و سهمیه فحاشی او تا ابد انگار قطع نخواهد شد، ایستاد و کارش را کرد، حسین باستانی ایستاد و کارش را کرد. امید معماریان و سینا مطلبی نیز همین طور و بعد، آنان شروع کردند به زدن و زدند و زدند و زدند، چنان کردند که ما که آرام ترین و معتدل ترین بودیم و حاضر بودیم که در همان شرایط دشوار و در همان روزنامه هایی که عمرشان مثل عمر پروانه ها صبح آغاز می شد و شب به پایان می رسید کار کنیم، مجبور شویم که از کشور فرار کنیم و به دنیای آزاد پناهنده شویم. گوئی عهدی است از الست که نویسنده و متفکر و آزاد اندیش را باید از کشور فراری دهند و به غربت دچارش کنند و اگر شانس نیاورد در فرنگ بپوسانندش و تمامش کنند. مگر این بلا بر سر دهها چون من و ما نیامد و مگر فقط قصه قصه امروز است؟ این چه وضع نفرت انگیزی است که نویسنده جماعت آخر کار برای خودکشی هم باید مثل صادق هدایت برود پاریس، یعنی برای مردن هم در تهران جایی برای ما نیست؟ ممکن است بگویند آن یکی نیهیلیست بود، شریعتی که دیگر نیهیلیست نبود. این چه فرهنگی است که داریم؟ این چه مرضی است؟ مگر ما چه گفته بودیم؟ و مگر ما الآن چه می گوئیم؟ چرا باید طنزنویسی مثل هادی خرسندی که روزگاری نویسنده محبوب تلویزیون رسمی کشور و روزنامه های عادی ایران بود و بی تردید بزرگترین شاعر طنزسرای بعد از ایرج میرزاست، باید در لندن زندگی کند و نشریه اش روی دوشش از این سوی جهان به آن سوی جهان حمل شود و خوانندگانش در سرزمین کلمات فارسی از او محروم باشند؟ چرا طنزنویس بزرگی مانند پزشکزاد که بهترین آثارش با هیچ دولتی تضاد ندارد، باید حسرت به دل نویسندگی در ایران باشد؟ چرا من ابراهیم نبوی باید وقتی که 48 کتابم را در ایران چاپ کردم و حالا که 20 کار دیگر آماده چاپ دارم، باید حسرت چاپ کتابهایم را در ایران بخورم؟ جرم ما چیست؟ چرا باید نویسنده ای مانند بهنود که قلمی دلنشین و شیرین چون عسل دارد و در کشوری مثل ایران که رمان و داستان در سال شانس بیاورد سه هزار نسخه می فروشد، کتاب « این سه زن» اش حداقل 150 هزار تا 200 هزار نسخه فروخته است، نباید در تهرانی زندگی کند که کلمه به کلمه کتابهایش از آنجا می آید؟ چرا عباس معروفی و فرج سرکوهی و رضا براهنی و شاهرخ مسکوب و سروش حبیبی و فریدون تنکابنی و سایه و عباس میلانی و اکبرگنجی و بسیاری دیگر نباید بتوانند به کشور خودشان که دوستش دارند و مرکز زایش کلمات شان است بروند و همیشه وحشت این را داشته باشند که به جرم نویسندگی و آگاهی داشتن و دادن از کشورشان باید تبعید باشند؟ جرم ما چیست؟ قاتلان کدام کسانیم و سارقان شب روی کدام خانه ها بودیم؟ جرم ما چیست و چرا مکافات مان نمی کنید؟ چرا امید معماریان که در ایران کار می کرد و اصلا در هیچ سیاستی خودش را تعریف نمی کرد، باید به زندان بیفتد و چنانش کنند که وحشت زده از کشور خودش بگریزد؟ چرا نیک آهنگ کوثر و علی جهانشاهی و افشین سبوکی و هادی فراهانی کاریکاتوریست که وجود هر کدام شان نعمتی برای یک جامعه فرهنگی است باید حسرت روزهایی را بخورند که تا نیمه شب در تهران کار می کردند و تولید می کردند و آگاهی می دادند؟ ما چه کرده ایم جز اینکه توانایی گفتن و درک کردن و حرف زدن داریم؟ امروز آدمی مثل حسین درخشان ممکن است هیچ چیز قابل دفاعی نداشته باشد، اما من از تمام کینه ها و دشمنی ها که حاصل مشکلات شخصی ما با همدیگر نیست، بلکه ناشی از اصول انسانی و اصول اخلاق حرفه ای است، از خودم فاصله می گیرم و می پرسم که چرا باید آدمی با استعداد حسین درخشان که یقین دارم کشورش را دوست دارد و آزادی را هم دوست دارد، بخاطر بدشانسی یا اشتباه یا غرور یا هرچیز دیگر به جایی کشیده شود که تبدیلش کنیم به یک آدم فروش و همه توافق کنیم که دیگر نباید حتی اسمش را هم بیاوریم؟ حسین درخشان در هر مملکتی با حداقلی از پرنسیپ های انسانی اگر می بود، الآن وب سایت صبحانه اش را نیم میلیون دلار می توانست بفروشد و با پول آن ده سال راحت می توانست زندگی کند، چرا باید چنین شود که آدمی مثل درخشان برای رفتن به ایران از روی نعش صد نفر عبور کند، و تازه پس از همه این حرفها کیهان او را هم جاسوس اسرائیل بداند؟ گاهی که علیه او می نویسم، از خودم شرم می کنم، از یک طرف رفتارش را غیرانسانی می دانم و از طرف دیگر هرچه فکر می کنم می بینم او هرگز به این اندازه نباید کوچک و حقیر شود. اگر یک انسان اشتباهی مانند اشتباه حسین درخشان بکند، باید برای همیشه نابود شود؟ ما رانده شدگان همیشگی می خواستم بگویم که نسل ما آواره بی خردی یک جامعه شده است، اما می بینم درست نگفته ام. مگر نه اینکه چند میلیون ایرانی از نسل های مختلف در پنج دوره مختلف مهاجرتی و به دلایل مختلف مجبور به ترک ایران نشده اند؟ پس مشکل چیز دیگری است، بزرگتر از این که ما می پنداریم. می خواستم بگویم که ما نویسندگان دوم خردادی به تبعید افتادیم، می بینم آنهایی که در دهه شصت در سخت ترین شرایط قربانی شدند، آنها هزاربار سخت تر از ما آواره شدند. می خواستم بگویم که این مشکل جمهوری اسلامی است، یادم افتاد به گفته تیمسار نصیری رئیس ساواک دوران پهلوی که در پاسخ به سفیر ایران در انگلیس در مورد چند دانشجوی ایرانی که می خواستند به کشور برگردند و نمی خواستند بگویند گه خوردم، گفته بود: « یا باید با ما همکاری کنند یا آنقدر توی لندن بمانند تا بپوسند و همانجا بمیرند.» روزگار معلم بدی است، بالاخره لندنی ها سه چهار سال بعد به ایران برگشتند و از نصیری جز یک عکس دلخراش برهنه چیزی در حافظه تاریخ نماند. این چه نفرینی است که ما دچارش شدیم؟ ما نویسنده ایم و می نویسیم ما روزنامه نگاریم، ما نویسنده ایم، ما می خواهیم بنویسیم و دوست داریم در کنار آفرینش کلمات و رویاهای مان، به توسعه دموکراسی و آزادی و جامعه مدنی و عدالت در ایران کمک کنیم. ما نمی خواستیم از وطن مان برویم، آنقدر آزارمان دادند و گلوی مان را فشردند که علیرغم تمایل مان گریختیم. حالا نه من مجبورم خود را پنهان کنم و نه ترسی از وزارت طلاعات و دادگاه مطبوعات دارم، با این وجود، دارم فریاد می زنم که ما جنگجو نیستیم، ما دشمن نیستیم، ما نمی خواهیم حکومت را نابود کنیم. ما حتی در همین اروپا هم مراعات بسیاری از قوانین ایران را می کنیم تا بتوانیم با مردم حرف مان را بزنیم تا صدای مان در ایران شنیده شود و کلمات مان خوانده شود. هنوز یک سال و نیم از خروجم از ایران نگذشته بود که به آنان که می شناختم و دستی در کشور داشتند پیغام دادم که می خواهم برگردم و حاضرم زندانم را هم بروم ولی بتوانم بروم و بیایم و مثل یک ایرانی عادی زندگی کنم، گفتند بمان تا چند ماه دیگر. این داستان بر من و چند تن دیگر رفت و می دانم که اکنون نیز بر بسیاری می رود. حکایت چنین است. آنها می خواهند ما ننویسیم به ما می گویند برانداز، نه بخاطر اینکه برانداز هستیم، بلکه برای این که معجزه کلمات از اثر هر اسلحه ای بیشتر است و ما نمی خواهیم هیچ گلوله ای از سوی هیچ کسی به سوی پیشانی شخص دیگری شلیک شود. به ما می گویند براندازان نرم، چون هر چه می جویند دلیلی برای برانداز بودن ما پیدا نمی کنند. به ما می گویند مزدور خارجی، بخاطر اینکه می خواهند مردم کلمات ما را نخوانند، به ما می گویند از خارجی پول می گیریم، چون می خواهند ننویسیم و امواج آگاهی را به جامعه نفرستیم. اما ما کاری جز نوشتن بلد نیستیم. ما محکوم به نوشتن و گفتن هستیم. هشتاد سال قبل، وقتی مجلس تشکیل شد، مرحوم مدرس توسط رجاله هایی که با هر کس و ناکسی سر و سری داشتند، متهم شد که از خارجی ها پول گرفته است. مدرس در کمال خونسردی گفت: « بله، پول گرفتیم و برای انقلاب و مردم مصرف کردیم و تمام رسیدهای آن را هم داریم، اگر لازم شد بگوئید تا برایتان بیاوریم.» و ما خواهیم نوشت، هر روز و هر روز و هر روز مشکل ما این است که نمی دانیم با چه زبانی باید بگوئیم که ما دشمن نیستیم، ما مزدور نیستیم، ما نویسنده ایم، ما از آنچه در کشور می گذرد انتقاد داریم و حق داریم حرف مان را بزنیم. کلمات به ما می گویند که نباید ساکت بمانیم. ما هر روز مشغول خلق کلمات هستیم، ما هر روز رسانه ای تازه می سازیم، ما می گوئیم چون می فهمیم و مخاطبان ما می خوانند چون می خواهند بدانند. ما نمی پوسیم و نابود نمی شویم، چون به اندازه تمام ظلم و ستمی که بر مردمان و کشورمان می رود انگیزه داریم، با همین انگیزه از اروپا پول می گیریم که رسانه بسازیم، اگر موفق نشدیم از هموطنان ایرانی مان صد دلار صد دلار پول می گیریم، اگر موفق نشدیم از داخل کشور پول می گیریم، اگر موفق نشدیم رسانه ارزان ایجاد می کنیم، در هر حال ما مثل آواری از کلمات در این دو سال آینده روی سرتان می ریزیم، درها را ببندید از پنجره می آئیم، اینترنت را قطع کنید از رادیو می آئیم، از تلویزیون می آئیم. ما خواهیم نوشت، ما مجبوریم بنویسیم، ما زبان مردم هستیم و مردم نوشته ما را می خوانند، ما نمی توانیم ننویسیم. من می نویسم، نه برای نابود کردن تو، برای اینکه خودت را اصلاح کنی. ای کاش می فهمیدی که باید خودت را اصلاح کنی، حالا که نمی فهمی به زور کلمات به تو می فهمانم. دست تان از روی دهان مان بردارید. ما برای نابود کردن شما توطئه نکرده ایم، لطفا این را بفهمید. Read more! □ نوشته شده در ساعت 9:23 AM توسط qAsedak Saturday, February 24, 2007 An article by me analysing the situations regarding Iran and threat of a US-Israeli attack, @ Iranian.com -click here In Persian at Iran-emrouz click here Read more! □ نوشته شده در ساعت 1:27 PM توسط qAsedak Sunday, December 03, 2006 ![]() راز ناگفتهی عکاس گمشده! بیست و شش سال پیش عکسی از یک اعدام دستجمعی در کردستان برنده جایزه معتبر پولیتزر شد اما نام عکاس آن ناشناخته باقی ماند ، البته تا امروز. A Chilling Photograph's Hidden History Twenty-six years ago, a picture of an execution in Iran won the Pulitzer Prize. But the man who took it remained anonymous. Until now. The Ayatollah's agents come calling By JOSHUA PRAGER Wall Street Journal - December 2, 2006; Page A1 روایتی از مقاله منتشره در وال استریت جورنال دوم دسامبر ٢٠٠٦ دوشنبه پنجم شهریور ماه ١٣٥٨ شهر سنندج شاهد محاکمه و اعدام دستجمعی ١١ کرد است که در برابر یازده پاسدار به صف ایستادهاند، فرمان آتش و تن به خاک افتاده ی یازده تن بر فیلم کداک دوربین نیکون اف ای خبرنگار عکاس روزنامه اطلاعات نقش میبندد. عکاس، «جهانگیر رزمی» امروز پس از بیست و هفت سال اسرار از قصهی خویش بر میدارد و در مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال از آن روز و حکایت عکسی سخن میگوید که چند ماه بعد اما بدون نام عکاس برنده جایزه پولیتزر میشود. برای تنها بار در تاریخ نود ساله پولیتزر جایزه به عکسی داده میشود که ناشر بینالمللی آن از اعلام نام عکاس خودداری میکند. این عکس نیز همچون عکس ادوارد آدامز عکاس آسوشیتد پرس که پولیتزر ١٩٦٩ را برای عکس اعدام در سایگون گرفت صفحات روزنامههای جهان را پر میکند بیآنکه از نام عکاس خبری باشد. امروز هم همچنان وب سایت پولیتزر برنده جایزه را یک عکاس بدون نام (و نه ناشناس) یونایتد پرس برای عکس "جوخه آتش" از ایران معرفی میکند. جاشوا پراگر خبرنگار وال استریت جورنال چهارسال پیش با مشاهدهی کتاب برندگان پولیتزر متوجه این عکس شده و برای پیداکردن عکاس و روایت داستان او به تحقیق میپردازد و سرانجام سال قبل عازم ایران میشود. داستان منتشره در شماره امروز روزنامه وال استریت این سر عکاس را باز میگوید. آقای رزمی از داستان گرفتن عکس و ارسال آن به تهران میگوید و گرفتاریهایی که برایش ایجاد میشود. او بیاد میآورد که پس از شروع ناآرامیهای کردستان به عنوان عکاس روزنامه اطلاعات به همراه «خلیل بهرامی» خبرنگار دیگری که ظاهرا مورد اعتماد خلخالی بوده به منطقه اعزام میشود و در روز واقعه با اجازه آیتالله خلخالی در دشتی که حکم اعدام اجرا میشده حضور مییابد و مجموعا هفتاد عکس میگیرد که بعدها همه را از بین میبرد اما فقط کانتکت آنها را نگاه میدارد که بیست و هفت تای آن امروز در سایت وال استریت جورنال قابل دیدن است در لینک: http://online.wsj.com/public/resources/documents/info-iranpics0611.html محمد حیدری ادیتور روزنامه اطلاعات از ترس آنکه برای خبرنگارش گرفتاری پیش نیاید نام او را از زیر عکس حذف میکند ولی عکس را بدون نام به صفحه اول اطلاعات سه شنبه ٦ شهریور میسپارد تا در بالای شش ستون چاپ شود. ![]() «ساجید ریزوی» مسئول دفتر یونایتد پرس در تهران عکس را از اطلاعات میخرد و آن را در جهان منتشر میکند و سرانجام «لاری دو سانتس» مدیر ارشد یونایتد پرس با فرض آنکه عکس را یک عکاس آژانس خودش گرفته آنرا به نام یونایتد پرس برای جایزه پولیتزر کاندید میکند که با رای داوران به عنوان بهترین عکس خبری سال ١٩٨٠ انتخاب میشود. بعدها هم جهانگیر رزمی از بازخواست مامورین به این دلیل که از خلخالی مجوز داشته رهایی مییابد اما نام عکاس در ملاء عام پنهان باقی میماند. عکس اما نه تنها شهرت جهانی میيابد که به سمبل مبارزات مردم ایران و نشانهای از خشونت رژیم هم بدل میشود. جایزه اما همچنان بیصاحب میماند تا بدان جا که برخی آن را به کاوه گلستان نسبت میدهند و پس از مرگ کاوه در کردستان عراق بردن جایزه پولیتزر هم به دنبال گزارش بیبیسی جزء افتخارات او انتشار دوباره مییابد. از جمله خود من هم به نقل از بیبیسی بر این باور بودم و در مرثیهای برای کاوه گلستان در ایران امروز چنین نوشتم. امیدوارم امروز با این یادداشت حق عکاس واقعی را هم باز پس داده باشم. وال استریت در سایت ویژه این گزارش همچنین ادعا میکند که رضا دقتی عکاس معروف ایرانی مقیم پاریس هم تعدادی از عکسهای اعدام های کردستان را به مجله پاری ماچ فرستاده و مدعی شده که عکس معروف نیز از آن او بوده است و به عبارتی خودرا برنده پولیتزر معرفی کرده است. صحت و سقم این ادعای وال استریت جورنال البته بر این قلم روشن نیست. به هرحال رازمگوی دیگری بازگفته میشود و تاریخ ورق دیگری میخورد. برای دیدن مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال لینک زیر را کلیک کنید: http://online.wsj.com/public/page/8_0004.html Read more! □ نوشته شده در ساعت 7:00 PM توسط qAsedak Monday, October 09, 2006 با یاد عمران صلاحی طنز نویسی که سالهای جنگ را با حکایت های شیرینش در دنیای سخن به سر بردمواماحالا این آخرین حکایت اوست من ضدِ انقلابم من عاشقِ اراذل و اوباشم من دوستدارِ اشرارم من جانیان و راهزنان را بسیار دوست دارم مُزدور و سرسپردهی بیگانهام من دوستدارِ خائنِ بالفطره، «حیدر»م وقتی حیدر عمو اوغلیِ خدانشناس در گُنبدِ امام رضا برق میکشد من کِیف میکنم وقتی جنابعالی از انقلاب معنایِ دیگری داری من ضدِ انقلابم، آری! ستارخان این لاتِ کوچهگردِ یکهبزن را بسیار دوست دارم اما ز شیخِ نوری این مردِ انقلابی این چهرهی مبارز بیزارم من دوستدارِ روزبهِ خائنم با حرفهایِ خائنانهی گُلسرخی من عشق میکنم آری، انگار اینجور است! من آدمِ خطرناکی هستم رذلم، شَرَف ندارم، پستم رندم، شرابخوارم، مستم دیگر به راهِ راست هدایت نمیشوم با شیطان همدستم گویند این لعین یکلحظه نیز گوش به فرمان نیست شیطان اگر جز این باشد دیگر شیطان نیست! شیطان در کارخانهها ور میرود با چرخ و دندهها هِی چوب لایِ چرخ گذارد شیطان در مزرعه خوابیده پایِ ساقهی گندم تا بچههایِ آدم را بارِ دگر فریب دهد گویند جن میترسد از تلاوتِ بسم الله اما سَمپاتهایِ جن میگویند بسمالله از نامِ جن میترسد! از بچههایِ شیطان هم خیلی خوشم میآید از بچههایِ بیادب و بیهنر مخصوصاً از جنابِ علیمردان خان فرزندِ باشهامتِ عباسقُلی! خیلی خوشم میآید من با علی رفیقِ صمیمی هستم با آن علی که حرفِ مادرِ خود نشنید و رفت و ناگهان افتاد تویِ حوض گویی با ماهیِ سیاهِ نترسی قرار داشت بگذار بیشتر خود را معرفی بکنم من خانهای ندارم، اما لعنت بر آنکسی که بگوید بیکارم من شغلم تحصن است خشمم اضافهکار است مُزدم... باروت و سُرب! تا خرخره در باتلاقِ قرضم با این حساب از مُفسدینِ فیالارضم قلبم در قوریِ شکستهی گُلنقشی دَم کرده خون و ریخته تویِ دو استکان در چشمهایِ من در سینهام سازِ شکستهای است آویخته به دیوار خاموش و در خیالِ مخالف نواختن... تهران. ۵۸/۸/۱۳ (منتشر شده در جُنگِ «فرهنگِ نوین»، دی ماهِ ١٣٥٨، تهران) Read more! □ نوشته شده در ساعت 9:02 PM توسط qAsedak Thursday, August 03, 2006 ![]() در اعتراض به جنايتی ديگر در زندان اوين، بزرگ داشت اکبر محمدی و آزادی زندانيان سياسی در ايران به پا خيزيم! اکبر محمدی مبارز شجاع جنبش دانشجويی ١٨ تير و زندانی سياسی در بند پس از ٩ روز اعتصاب غذا در زندان اوين جان داد و به خيل کشته شده گان راه آزادی ایران پيوست .. اکبر محمدی به نماد ديگری از پايداری در برابر استبداد دينی در ايران بدل گشت ونامش در تاریخ مبارزات آزادیخواهی ایران ثبت خواهد گردید! جمهوری اسلامی در طول حيات خود همواره به خشن ترين روش های سرکوب برای در هم شکستن جنبش آزادی خواهی در ايران و از پا در آوردن زندانيان سياسی، توسل جسته است. با اين همه مستبدين حاکم بر ايران می کوشند تا با "حادثه خواندن " مرگ مشکوک اکبر محمدی نقش خود را در اين جنايت انکار کنند و نقش مقاومت اين فرزندان دلير و در بند ايران را در رویارویی با استبداد دينی و تلاش برای استقرار دمکراسی در ايران بفراموشی بسپارند .. ما امضا کنندگان این بیانیه ضمن محکوم کردن جمهوری اسلامی ايران به عنوان مسئول مستقيم مرگ اکبر محمدی و به منظور بزرگ داشت اين جان باخته جنبش دانشجويی و برای آزادی زندانيان سياسی همه هم میهنان ارجمند را فرا می خوانيم تا در روز جمعه ازساعت ٦ بعد از ظهر تا ٩ بعد از ظهر با در دست داشتن شمعی در شهرهای گوناگون گرد هم آیند و یا شمعی در پشت پنجره و یا بر بام خانه خود به یاد آزادی خواهان از دست رفته و دربند روشن کنند. ما ضمن پافشاری بردرخواست مردم ایران که «زندانی سیاسی، آزاد باید گردد»، خواهان گسیل هیئتی از سوی سازمان ملل برای بررسی وضع زندانیان سیاسی و رسیدگی به شرایط کشته شدن اکبر محمدی هستیم. با شرکت هر چه گسترده تر خود در اين مراسم، صدای اعتراض خود را به نقص حقوق بشر در ايران رساتر سازیم و مراسم بزرگ داشت اکبر محمدی را هر چه با شکوهتر بر گزار کنيم! نعمت آزرم، فریدون احمدی، بهروز آذرنوش، رسول آذرنوش، مستوره احمدزاده، محمد ارسی، علیرضا اسدی، محمد اعظمی، گودرز اقتداری، محمد اقتداری، تقی امیرحسینی، بهمن امينی، فریبا امینی، محمد امینی، مهدی امینی، وهاب انصاری، رحیم باجقلی، محمد برقعی، ژاله بهروزی، حیدر تبریزی، احمد تقوایی، نیره توحیدی، محمد چراغی، رضا چرندابی، فاطمه حقیقتجو، ميهن جزنی، آرش جنتی عطايی، بهروز خلیق، فرشته دوانلو، پرویز داورپناه، مهرداد درویشپور، سعيد رهنما، مریم سطوت، گیتی سلامی، فرود سیاوشپور، اکبر سیف، مریم شانسی، حسن شریعتمداری، سعيد شروينی، پرویز شوکت، شهلا صالحپور، باقر صمصامی، مجید عبدالرحیمپور، سیاوش عبقری، شهلاعبقری، فرزانه عظیمی، رضا علامهزاده، کاظم علمداری، حسین علوی، رضا فانی یزدی، مهدی فتاپور، احمد فرهادی، مسعود فتحی، سیاوش فرجی، بيژن شاهمرادی، شهلا فرید ، شهاب فیضی، کامبیز قائممقام، محسن قائممقام، فيروز قريشی، علیاكبر قنبری، ناصر كاخساز، صادق کارگر، مسعود کاظمزاده، علی كشتگر، عزیزالله کرملو، بهزاد کریمی، حمید کوثری، امیر گنجبخش، حسن ماسالی، مسعود مافان، علی مختاری، هايده مغيثی، عطا مرادی، مهرداد مشایخی، مرتضی ملک محمدی، همایون مهمنش، فرخ نگهدار، پرویز نویدی، منوچهر واثق نوری، سهیلا وحدتی، مریم یعقوبی، مهدی یوسفی. Read more! □ نوشته شده در ساعت 8:27 AM توسط qAsedak ![]() اطلاعیه امیرانتظام در اعتراض به مرگ اکبر محمدی بیست و هفت سال و بازهم خون اوین، این هیولای خون آشام، بار دیگر پنجه در جان مبارزی رنجور افکند. خاطرات تلخ سالهای زندان در مقابل دیدگانم ورق می خورد. پاییز پنجاه و هشت، سال اعدام های کور. من از پشت میله های زندان، نظاره گر خشم انقلاب بودم. نه محاکمه ای، نه دفاعی، نه عدالتی. انقلاب منطق خودرا دنبال می کند. سال پنجاه و نه، سال رگبار و تک تیرها، خواب را از چشمانم می رباید. سال شست، سال سیاه غلتیدن جوانان در خون سرخ خویش. سال رگبار ها، سال توفان، سال دفن بی کفن ها. من می مانم و از تیرباران ها می گذرم تا با دلی پر از اندوه به سوگ یاران بنشینم. سال شست و هفت، سال جنون هیولای چند سر، سال اعدام های انفجاری، سال گودال های اوین، سال تولد خاوران در کابوس زمان. سال های زیادی سپری می گردد و تیرباران هم بندانم در سکوت سنگین زمان از دید هموطنانم می گریزد. ناگهان در قتل بانوی دلاور زهرا کاظمی، بغض ایران می ترکد. نوری بر تاریک خانه اوین می تابد. ناباورانه امید بستم که این آخرین قربانی اوین باشد. سد افسوس که چنین نشد و اینک در تابستان هشتاد و پنج در سوگ اکبرمحمدی، هم بند دیگری باید نشست. چرا دماوند چنین خاموش ایستاده است. به یاد همه یاران به خون غلتیده و هم بند از دست رفته ام، جمعه سیزدهم مرداد، ساعت هشت شب، شمعی روشن نموده و دست های خود را به نشانه خشم و بیزاری از هیولای مرگ، مشت خواهم نمود. تهران، دهم مرداد ۱۳۸٥ عباس امیر انتظام Read more! □ نوشته شده در ساعت 8:05 AM توسط qAsedak Thursday, March 23, 2006 با احترام و یاد ناصر زرافشان ![]() برای هم نسلان من که در دوران انقلاب 57 در ایران بوده اند و در تب و تاب جنبش زیسته اند یک نام همواره در خاطره ها ماندگار است. نام مردی که خستگی ناپذیر روزها و شب های منتهی به بهمن و ماه ها و سال های بعد را با انقلاب زیست و آموخت و آمیخت. در دهه های بعد او هم چنان در جبهه مردم ماند و با تمام توان یار خلق بود. ازراه دور به دکتر ناصر زرافشان درودی دوباره می فرستم. متن كامل پيام اين زندانی سياسی كه چهارمين سال دربند بودن در زندان اوين را گذرانده و در مرخصی به سر می برد در زير آمده است: فرا رسيدن نوروز بر همه هم ميهنان در سراسر جهان بويژه بر نيروهای ميهن پرست و مردم دوست فرخنده باد. اين آيين كهن با خود دو پيام بزرگ دارد ،از يك سو يكی از نشانه های هويت تاريخی و مشترك مردم ماست و با يادآوری اين ريشه و هويت مشترك تاريخی، پيام آور وحدت و هم بستگی است و از سويی ديگر شايد چون پشت به زمستان و رو به بهار و باغ و آبادی دارد، روشن، اميد بخش و حامل يك حس نيرومند، نو شوندگی، اميد بخش، بالندگی و پيروزی است و فرارسيدن هر باره آن با خود اين پيام را دارد كه هيچ زمستانی نمی پايد و پس از هر زمستانی بهار از راه می رسد. من نيز به همراه نوروزی كه فرا رسيده است برای همه مردم ايران وحدت، بالندگی و پيروزی آرزو می كنم. Read more! □ نوشته شده در ساعت 8:04 AM توسط qAsedak Wednesday, March 22, 2006 ![]() بهار ايرانشهر فرِّ بهار بين كه به آفاق، جان دهد هر بوته را هر آنچه سزا ديد آن دهد پارينه آنچه بادِ خزانى ربود و بُرد آرد دهد به صاحبش و رايگان دهد سختم شگفت آيد ازين هوشِ سبز او كز هر كه هر چه گم شده او را همان دهد بر فرقِ كوه سوده الماس گسترد دامانِ دشت را سَلَبِ پرنيان دهد زان قطره هاى باران بر برگِ بيدْ بُن - وقتى نسيم بوسه بر آن مهربان دهد - صدها هزار اختر تابان چكد به خاك كافاقشان نشان ز رَهِ كهكشان دهد آن كوژ و كژ خطى كه برآيد ز آذرخش طرزى دگر به منظره ی آسمان دهد؛ پيرىست رعشه دار كه الماسْ پاره اى خواهد به دستِ همسرِ شادِ جوان دهد آيد صداى جوجه ی گنجشك، ز آشيان - وقتى كه شوقِ خويش، به مادر، نشان دهد - چون كودكى كه سكّه ی چندى زعيدىاش در جيبِ خود نهاده، بعمدا، تكان دهد آيد صداى شانه سر، از شاخِ بيد بُن، وقتى كه سر به سجده تكان هر زمان دهد؛ گويى كه تشنه اى به سبويى، تهى ز آب، هوهو، ندا مكرّر، هم با دهان دهد گيرم بهارِ بندرِ عباس كوته است تاوانِ آن كرانه ی مازندران دهد آنجا كه چار فصل، بهار است و چشم را، سوىِ بهشت پنجره اى بيكران دهد نيلوفرِ كبود هنوز، آسمانْ صفت، در خاكِ مَرْو، ز ايزدِ مهرت نشان دهد شادا بهارِ گَنجه و باكو كه جلوه اش راهت به آستانه ی پيرِ مغان دهد از سيمِ خاردار، گذر كن تو چون بهار، تا بنگرى كه بلخ ترا بوىِ جان دهد زان سيمِ خاردارِ دگر نيز برگذر تا جلوه ی خُجَند بهارى جوان دهد زان سيمِ خاردارِ دگر هم گذاره كن تا ناگَهَت بهارِ بخارا توان دهد قاليچه اىست بافته از تار و پودِ جان هر گوشه اش خبر ز يكى داستان دهد امّا چو نغز در نگرى منظرش يكىست كاجزاش ياد از سُنَنِ باستان دهد در زيرِ رنگهاش يكى رنگ را ببين رنگى كه صد پيام ز يك آرمان دهد گويد: يكىست گوهرِ اين خاك اگر چه ياد، گاه از لنين و گاه ز نوشيروان دهد گر خاك گشته در قدمِ لشكرِ تتار، ور «بوسه بر ركابِ قزِل ارسلان دهد»، امّا هميشه، در گذرِ لشكرِ زمان، سعديش عشق و حافظش اَمن و اَمان دهد وانگه ز بهرِ پويه ی پاينده ی حيات فردوسى اش روان و ره و كاروان دهد. اسفند ١٣۵٨ کوچ بنفشه ها در روزهاي آخر اسفند کوچ بنفشه هاي مهاجر زيباست. در نيم روز ِ روشن ِاسفند وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد در اطلس شميم بهاران با خاک و ريشه -ميهن سيارشان- در جعبه هاي کوچک چوبي در گوشه ي خيابان مي آورند: جوي هزار زمزمه در من مي جوشد: اي کاش... اي کاش آدمي وطنش را مثل بنفشه ها (در جعبه هاي خاک) يک روز مي توانست همراه ِ خويشتن ببرد هر کجا که خواست در روشناي باران در آفتاب پاک (محمد رضا شفيعي کدکنی) بهاران ایران خجسته، کام ایرانیان روا، ابرهای جنگ و نکبت از آسمان ایران زمین به دور و نوروزتان پیروز باد Read more! □ نوشته شده در ساعت 8:06 AM توسط qAsedak Friday, March 03, 2006 An Honest Conflict Resolution!! Goudarz Eghtedari The International Atomic Energy Agency (IAEA) is expected to send a report on the Iranian nuclear program to the UN Security Council on March 6th. After almost 4 years of meetings and extensive monitoring, UK, France, and Germany (EU-3) have called off the negotiations due to an impasse on these talks. Last week German former foreign minister Joschka Fischer and Zbigniew Brzezinski, National Security Advisor to President Carter, appeared together to discuss foreign policy problems at the Center for Strategic and International Studies and called on the US administration to get directly involved in the nuclear negotiations with Iran. However, when Adam Ereli, deputy spokesman for U.S. Department of State, was asked about the Fischer-Brzezinski’s comments, he responded that the US is happy with the outcome of the EU-3 negotiations and does not think there is a need for direct talks with Iran. Considering that negotiations between the EU and Iran were halted a month ago without a positive result, one would ask what exactly the US administration is calling successful. And what is in the outcome that our State Department is happy about? The fact of the matter is that one can not enter an honest conflict resolution process hoping for stalemate negotiations. Parties who are directly benefiting or feeling harmed by the situation should be involved for the remedies to be meaningful. In this case however, the US’s objective must have not been to resolve the problem, but to take Iran to the UN-SC similar to the case of Iraq. Perhaps that is why Mr. Ereli calls it a success; otherwise this is clearly a failed process, as Mr. Fischer and the rest of the diplomatic community believe. Joschka Fischer was directly involved in the negotiations until Germany’s new chancellor came to office and has the most insights. Hassan Rowhani, the chief Iranian negotiator at the time has recently disclosed in a published report that “… cooperating with the Europeans would not change anything because Europe was not independent from the US which was committed on taking us to the Security Council.” (Raahbord, journal of Iranian Center for Strategic Studies, Fall Issue 2005) Two points that have been conveniently ignored by the Western media were that right before the formal breakdown of the negotiations last January, Iran agreed to a ban for up to two years on industrial uranium enrichment process, while negotiations continue, and in return asked for a guarantee that the country will not be attacked militarily. Unfortunately the European negotiators could not offer such security guarantees while Americans were not at the table. President Bush, Vice President Cheney, and Secretary Rumsfeld on the other hand have continuously reminded the world that a military option is still on the table. As Mr. Brzezinski noted in his appearance in Portland last year, you can not stop a country from the pursuit of nuclear capability if you constantly threaten them with military attack and regime change. One last minute announcement from the Russian and Iranian Nuclear Energy Agency chairmen this week brought some hope that there might still be a way to resolve the issues in hand. Reports from Tehran and Moscow indicate that Iran has accepted in principle the Russian proposal (endorsed by President Bush) to establish a joint venture that would enrich Iranian uranium to reactor level outside of the country to defuse the suspicions that Iran might divert some nuclear fuel into a weapons program. Considering Russia's record with providing natural gas to Ukraine, the Iranian party understandably has asked for other partners, such as China, in the deal. Iran again has linked this agreement to guarantees of its territorial sovereignty. It is time for President Bush to refrain from his unilateral strategy in dealing with world affairs and become an involved partner in solving this problem. As President Bush mentioned in his state of the union speech and is followed up with India and Pakistan, it is every country’s right to have peaceful nuclear energy--he is in fact proposing it as an alternative energy source in the US. So why not call on the Iranian proposal to get involved in their energy project, give them modern and safe nuclear reactors and monitor their activities on the ground under IAEA safeguards. After all we should remember that the master plan for Iran’s nuclear program was designed and endorsed by President Ford’s administration, and the Iranian regime is just following the steps that the US Department of Energy and Stanford University outlined back in 1976("Past Arguments Don't Square With Current Iran Policy", Washington Post, March 27, 2005 and "National Security Decision Memorandum 292", April 22, 1975). The US should actively participate in the discussion and use its economic and strategic advantages to concurrently pursue other important issues such as Human Rights, the Middle East peace process, and the fight against drugs and terrorism. If we have learned anything from the Iraqi adventure, it is that we should stop the bloodshed before it starts. Read more! □ نوشته شده در ساعت 2:15 PM توسط qAsedak Thursday, February 23, 2006 Speaking of some truth. Hassan Rowhani former Iranian lead IAEA negotiator and NSC speaker has a speech published that un-covers many interesting points about Iranian Nuclear project. The lecture was given at a meeting of the Supreme Cultural Revolution Council and published in the Fall issue of Raahbord the journal of the Center for Strategic Studies of the Expediency Council; the full text in Persian can be found at: Click here! In summary he talks about the beginning of the enrichment activities in detail and notes that in the mid 1980s Iran tried to purchase the industrial fuel cycle mainly through Russian and Chinese sources but could not find any one who would sell it to them. Then they decided to go ahead with piece by piece putting it together on their own. It also self criticizes IRI approach to trying to cover up the whole process until it was totally known to IAEA. He confesses that in some cases they have refused to submit documents to IAEA while the Agency already had them, hence creating more distrust. At the end he also discusses the severe situation that exists and talks about the negative impacts of a UN Security Council referral and economic impacts of any IAEA action on Iranian internal markets. All and all many interesting points that have not been publicly discussed in the past by any Iranian authority. It may not have much information for outside world, but a good step forward in opening the issue inside the country where it is a taboo to talk about it. In my opinion the fact that Nuclear energy is being handled by the National Security Council has already created more fuel for conspiracy theorists. They can ask why an energy issue should be handled secretly and not publicly. Of course unless you are living in Dick Cheney's world that is a valid question. For a more detailed translation of the text click here! Read more! □ نوشته شده در ساعت 8:34 AM توسط qAsedak Wednesday, February 15, 2006 آزادی بیان یا دشمن پروری (Emnification) نگاهی دیگرگونه به کاریکاتورهای دانمارکی نگاهی از سر سادگی به آنچه در هفته های اخیر و بدنبال انتشار کاریکاتور های پیامبر اسلام در یک روزنامه دانمارکی اتفاق افتاد به ما این احساس را تلقین می کند که گویی گناه را باید در میان مسلمانان بجوییم. آیا حقیقت چنین است؟ به باور من مسئله مطلقا برسر آزادی بیان و یا تقدیس اسلام و یا توهین به پیامبر آن نیست بلکه نکته مورد انتقاد در ارائه تصویر مخرب از گروهی است که با نرم غالب در جامعه شمال اروپا ناخوانا ست و از این رو یا باید همرنگ جماعت شده وهویت خودی پیدا کند و یا از صحنه حذف شود. برای بررسی این مسئله از دو راه به آن نگاه خواهیم کرد. نخست بازنگری آنچه گذشته تا اتفاقاتی که به عمد و یا سهو گزارش نشده مورد توجه قرار گیرند. و سپس به تحلیل آنچه گذشت از دیدگاه جامعه شناسی در حوزه ی دشمن-پروری (emnification) خواهیم پرداخت. چنانچه بخواهیم به بازسازی این حوادث بپردازیم نکات زیر را نباید از نظر دور داشت:
آیا این مسئله را می توان به یک تقابل آزادی بیان و حریم قدیسیت مذاهب تقلیل داد؟ سازمان عفو بین الملل به عنوان یکی از بی طرفترین و معتبرترین نهادهای حقوق بشری جهان که سال ها تمام توان خود را در راه دفاع از آزادی بیان صرف کرده است معتقد است که "اما حق آزادی بيان مطلق نيست؛ نه برای آفرينندگان اثر و نه برای منتقدان آن. اين حق همراه با مسئوليت است و از اين رو ميتواند به خاطر حمايت از حقوق ديگران، مورد محدوديتهايی قرار گيرد. بطور مشخص، هر گونه تبليغ تنفر ملي، نژادی يا مذهبی که باعث برافروختن تبعيض، دشمنی يا خشونت گردد، نميتواند استفاده مجاز از آزادی بيان تلقی شود. بنا بر استانداردهای بينالمللي، اينگونه "بيان نفرت" بايستی توسط قانون منع شود." (سازمان عفو بین الملل – فوریه 2006) دوستان ایرانی ما و روشنفکران اسلامی دیگر که تعدادشان هم کم نیست و بعضا از تیغ تنگ نظری های تندروان مسلمان دل پرخونی هم دارند ناگهان در دفاع از آزادی بیان از سازمان عفو بین الملل هم سبقت گرفته و حتی نفی و هجو پیامبر اسلام را به مثابه کانالی برای ایجاد فضای دموکراتیک ضرور تشخیص می دهند. برخی از آن بیم دارند که "انگار تعصب و تابوی مذهبی مي¬خواهد (در ادامهء کشتارها و سرکوب¬های اين بيست و هفت سال) به شکل ديگری دوباره آزادی انديشه و بيان بی هيچ حصر و استثناء را قربانی اعتقادات خود کند" (سهراب مختاری – اخبار روز، فوریه 2006). واقعیت اما آن است که برای اتصال رئوس این روند و کشیدن تصویری که پشت این وقایع خوابیده است نیاز به تلاش زیادی نیست. ابنکه روزنامه دانمارکی کشیدن این طرح ها را از قبل به کمیسیون گذاشته بوده نشانه هدفمندی این پروژه است و تایید بر آنکه آنچه روزنامه دانمارکی دنبال کرده یک اتفاق ساده و نادر نبوده بلکه برنامه مشخصی را دنبال می کرده است. یلندز پوستن در بهترین حالت شاید قصد داشته محیط خشن مسلمین را کمی نرم و مطبوع نماید و در نهایت ممکن است هدف بزرگتری را در دشمن-پروری از چهره اسلام در میان خوانندگان خود دنبال کرده باشد. شق اول را نمی توان به راحتی پذیرفت چرا که خوانندگان روزنامه و بینندگان این کاریکاتورها عمدتا مسلمان نیستند و بنابراین آنچه بطور مثال دکتر رامین احمدی از آن استقبال کرده عملا تاثیر چندانی در روحیه مسلمین نخواهد داشت و خشکه مقدس ها از نسیم آن همچنان بی نصیب خواهند ماند.(رامین احمدی – ایران امروز، فوریه 2006) و اما فرض دوم را می توان به عنوان بخشی از دشمن-پروری (emnification) برنامه ریزی شده ای که اتفاقا در اروپای قرن بیستم سابقه مشخصی هم دارد بسیار محتمل دانست. پدیده تاریخی تبلیغ نفرت و بیان آن امروز موضوع تحقیقات گسترده جامعه شناختی است و بررسی آن از محدوده های روانشناسی و جامعه شناسی گرفته تا آموزش و پرورش، اقتصاد و قوانین مهاجرت و کار را شامل می شود. اینک بر همگان روشن است که برای بخش عمده ای از مردم جهان که در قرون اخیر پرورش یافته اند بسیار ناممکن است که تهاجم به یک گروه اجتماعی ویژه و یا اقلیت قومی را به پذیرند بی آنکه مقدماتی فراهم آمده و آن گروه را از چهره انسانی تهی کرده باشد. بدین منظور باید ابتدا برچسب "دیگری" را بر ایشان کوبیده و انطباق آن را ثابت کرد وبرای رسیدن به این هدف گام هایی را برداشت. آدم ابزارساز از همان زمان که با جنگ آشنا شد طرفندهایی را بکاربرده است تا کشتار دشمن "غیرخودی" را توجیه نماید. اساسا مدل های زیر را در رفتار انسانی می توان پی جست که شاید در توضیح فرآیند دشمن-پروری کاربرد داشته باشد.
به آنچه گفته شد باید این اصل را افزود که در پروسه دشمن-پروری تکنیک های ویژه ای هم در ایجاد تصویر از دشمن بکار می رود که همگام با مدل های پیش گفته در ایجاد چهره متفاوت (other) از دشمن به کار می رود. سام کین در اثر بیادماندنی اش "چهره های دشمن –Faces of the Enemy, 1986 " به دقت این تکنیک ها را بررسی کرده و از آن پرده بر می دارد. "دشمن" در ادبیات جنگ چهره ندارد، زن و مرد و کودک و پیر نیست، خانواده ندارد، بی عاطفه است، تمدن نمی شناسد و در یک کلام وحشی است. در این کتاب از تصاویر تبلیغاتی دوران جنگ جهانی دوم و دوران جنگ سرد تا دهه های اخیر و تصاویر رهبران ایران و عراق برای تعریف دشمن استفاده شده است و وقتی آن ها را با برخی از کاریکاتورهای روزنامه دانمارکی یلندز پوستن مقایسه می کنیم در میابیم که شباهت ها بیش از آن است که بتوان با بهانه آزادی بیان خاموشی گزید. اولا باید توجه داشت که علیرغم ادعا های مطرح شده هیچکدام از کاریکاتورهای مورد بحث چهره ی پیامبر اسلام را بطور دقیق تداعی نمی کنند و با توجه به این واقعیت که در برخی از نقاط اروپا مسلمانان را محمدان و یا محمدی هم می نامند عام بودن این تصاویر و انتساب آنان به کل مسلمین (گروه غیر) بیشتر معنی پیدا می کند. دوم آنکه هدف طراح در این مقوله جا انداختن تصویری است که متعاقبا به عنوان ماخذ قابل استفاده باشد. دراین راه آنگونه که سام کین پیشنهاد می کند چند مشخصه ارائه می شود.
Reference: Adorno, T. W., Frenkel-Brunswick, E., Levinson, D.J., & Sanford, R. N. (1950). The authoritarian personality. New York: Harper. Allred, K. (2000). Anger and retaliation in conflict. In M. Deutsch & P. Coleman (Ed.s), The Handbook of Conflict Resolution (pp. 236-255). San Francisco: Jossey-Bass. Altemeyer, B. (1981). Right –wing authoritarians. Winnipeg, Manitoba, Canada: University of Manitoba Press. Brewer, M. B. (2001). Ingroup identification and intergroup conflict. In R. Ashmore, L. "Der Ewige Jude" (The Eternal Jew) Cover from the book, Zentralverband de NSDAP (Nazi Party Publishing House) 1937 Keen, S. (1986). Faces of the Enemy, Reflections of the hostile imaginations, Harper & Row, USA Lin, S. (2002) Stereotypen, Vorurteile und Feindbilder des Friedens. Available at website of the Institute fuer Friedenspaedagogik in Tuebingen, Germany: http://www.friedenspaedagogik.de . Sugg, J. (2006)The Cartoons and the Neocon Daniel Pipes and the Danish Editor http://counterpunch.com/sugg02142006.html Volkan, V. (1997). Bloodlines: From ethnic pride to ethnic terrorism. (pp. 101 – 115) New York: Farrar, Straus and Giroux. Read more! □ نوشته شده در ساعت 7:59 AM توسط qAsedak
|
قاصدک هان چه خبر آوردی؟
My radio show: VOME
Previous Posts
Archives
|