قاصدک qAsedak


Thursday, January 06, 2005

درباره كثرت گرايى
آيزايا برلين برگردان: داريوش محمدپور
حكمت تكثر و رحمت اختلاف
روزگار معاصر، روزگارى است كه هم زيستن در آن دشوار است و هم آسان. تحولات شتابناك معرفتى دوسه قرن اخير، راه را بر هضم بسيارى از انديشه هاى نو هموار كرده است و جزميت و تعصب ديگر مانند گذشته ارج و قدر ندارند. اما از سويى ديگر همين زمانه هم در قالبهايى نوين، جزميت هايى ديگر را به ارمغان آورده است. جزميت و تعصب، لزوماً جزميت دين دارانه نيست.
در همين قرن گذشته، شاهد طلوع و افول يك نظام فكرى متصلب و جزم انديش بوديم كه با سقوط اتحاد شوروى هيمنه و عظمت خود را از دست داد و ديگر باورهاى كمونيستى از آن هيبت پيشين برخوردار نيست.
تفكر انسانى، محتاج تصفيه و پالايش و مراقبت مكرر است. اگر آدميان از اين مراقبت غفلت كنند، باز همان منفعت طلبى ها و حرص ها و آزها سر برمى كنند و حتى پسنديده ترين انديشه ها را هم به تباهى مى كشانند. لذا تئوريهاى عقيدتى و سياسى همواره پروژه هايى ناتمام هستند. بر همين سياق، مدرنيته هم پروژه اى ناتمام است. مدرنيته، طرحى نيست كه ناگهان در يك فرصت زمانى معين تمام قابليت هايش به فعليت در بيايد و مسند پادشاهى روزگار معاصر را فتح كند و سلطنتى مخلد بيابد. دموكراسى ها وجوامع مدنى هم آسيب پذيرند. در اين ميانه، يكى از تئوريهايى كه شديداً مدد رسان بازخوانى و پالايش اين تئورى است، كثرت گرايى است. از نخستين پيامدهاى كثرت گرايى نظرى و عملى، بالا رفتن ميزان تسامح و روادارى آدميان است. به طريق اولى، يك نظام سياسى كه فاقد نگاهى كثرت گرايانه باشد، طبعاً به سختى راه تساهل و تسامح را باز مى گذارد. آزادى بيان هم كه على الاصول در برابر قدرت موضوعيت مى يابد در همان زمين رشد و رويشى چشمگير خواهد داشت. آزادى بيان از اين منظر در برابر ضعفا و كسانى كه توانايى اعمال قدرت يا خشونت ندارند، امرى است كه اهميت چندانى ندارد. بيان آزاد در برابر قدرت قاهره كه توانايى استفاده از ابزارهاى خشن را دارد مفهوم پيدا مى كند. البته بديهى است كه كثرت گرايى هم حدود خود را دارد و بحث بسيار شده است بر سر اينكه تفاوتى عميق هست ميان كثرت گرايى و نسبيت گرايى. (مترجم)
من به اين نتيجه رسيده ام كه تكثرى از آرمان ها و عقايد وجوددارد، چنانكه تكثرى از فرهنگ ها و طبايع هست. من نسبيت گرا نيستم؛ من نمى گويم كه: «من قهوه ام را با شير دوست دارم و شما آن را بدون شير مى خواهيد؛ من طرفدار مهربانى هستم و شما اردوگاههاى كاراجبارى را ترجيح مى دهيد.»هركدام از ما ارزش هاى خود را دارد، كه نمى توان آنها را مغلوب كرد يا يكپارچه كرد.به اعتقاد من اين نادرست است. اما من باور دارم كه تكثرى از ارزش ها وجوددارد كه انسان ها مى توانند جوياى آن باشند و اين ارزش ها متفاوت هستند.اين ارزش ها نامتناهى نيستند: تعداد ارزش هاى انسانى، ارزش هايى كه من مى توانم درپى آنها باشم و درعين حال ظاهر انسانى خود، شخصيت انسانى خود را حفظ كنم، متناهى هستند بگذاريد بگويم ۷۴ تا يا شايد ۱۲۲ تا يا ۲۶تا، اما متناهى هستند، هرچه كه مى خواهند باشند و تفاوتى كه ايجاد مى كند اين است كه اگر كسى يكى از اين ارزش ها را دنبال كند، من كه آن را دنبال نمى كنم، قادرهستم بفهمم كه چرا او درپى آن است و يا آن ارزش در شرايط او چيست تا انگيزه دنبال كردن آن را پيداكنم. چنين است امكان فهم آدمى.من فكرمى كنم اين ارزش ها ابژكتيو و عينى هستند يعنى گوهر آنها، تبعيت از آنها، بخشى از وجود آدمى است و اين امر عينى مفروضى است. اين واقعيت كه مردان مرد هستند و زنان زن و سگ يا گربه يا ميز و صندلى نيستند واقعيتى عينى است و بخشى از اين واقعيت عينى اين است كه ارزش هاى بخصوصى هستند و تنها همان ارزش ها هستند كه انسان ها مى توانند از آنها تبعيت كنند و بازهم انسان بمانند. اگر من يك مرد يا زن با تخيلى كافى (و من اين را لازم دارم) باشم، من مى توانم وارد يك نظام ارزشى شوم كه از آن من نيست اما بازهم مى توانم تصوركنم كه انسان ها ازآن تبعيت كرده و درعين حال انسان باشند، مخلوقاتى باشند كه من مى توانم با آنها ارتباط برقراركنم و با آنها ارزش هاى مشتركى داشته باشم چون همه انسانها ارزش هايى مشترك دارند و گرنه ديگر انسان نيستند و همچنين ارزش هايى متفاوت دارند و گرنه ديگر متفاوت نيستند، چنانكه درواقع متفاوت هستند.به اين دليل است كه كثرت گرايى نسبيت گرايى نيست ارزش هاى متعدد، عينى هستند و بخشى از گوهر آدميت تا اين كه آفرينش هايى دلبخواهى ازتخيلات ذهنى و سوبژكتيو آدمى باشند، البته، با اين حال، اگر من از مجموعه اى از ارزشها تبعيت كنم، ممكن است از مجموعه اى ديگر نفرت داشته باشم و ممكن است آن را مضر براى تنها صورتى از حيات بدانم كه من قادر به ادامه يا تحمل آن براى خود يا ديگران هستم، كه در اين صورت ممكن است به آن حمله كنم، حتى ممكن است در شرايط حاد عليه آن به جنگ بروم. من ارزشهاى نازى را نفرت انگيز مى دانم اما مى توانم درك كنم كه وقتى آدمى اطلاعاتى آن اندازه نادرست داشته باشد، آن اندازه باورهاى غلط درباره واقعيت داشته باشد، مى تواند به جايى برسد كه باور كند آن تنها راه رستگارى است. البته كه بايدبا اينها نبرد كردحتى در صورت لزوم از طريق جنگ، اما چنان كه بعضى ها باور دارند، من نازيها را بيمار ياديوانه نمى دانم بلكه تنها باوردارم آنها به طرز شريرانه اى اشتباه مى كنندو كاملاً درباره واقعيات گمراه شده اند كه مثلاً باور دارند بعضى انسانها مادون انسان هستند يا نژاد محوريت دارد يا نژادهاى نورديك تنها نژادهايى هستندكه حقيقتاً خلاق اندو از اين قبيل سخنان. مى توانم درك كنم كه وقتى آدمى آن اندازه آموزش نادرست ببيند، آن اندازه توهم و خطا داشته باشد، مى تواند در عين انسان بودن به اين باور داشته باشند ومرتكب جناياتى ناگفتنى شوند.اگر كثرت گرايى ديدگاهى معتبر باشد و احترام ميان نظامهاى ارزشى كه لزوماً متخاصم با هم نيستند امكان داشته باشد، در اين صورت روادارى و تسامح و پيامدهاى آزادمنشانه و ليبرال به دنبالش خواهد آمد چون اين پيامدها از هيچ صورتى از تك انگارى (تنها يك مجموعه ارزشى درست است و تمامى مجموعه هاى ديگر نادرست هستند) يانسبيت گرايى (ارزشهاى من از آن من، ارزشهاى شما از آن شما و اگر در بدترين وضعيت با هم درگير شويم، هيچ كدام نمى توانيم ادعا كنيم درست مى گوييم) ناشى نمى شوند. كثرت گرايى سياسى من محصول مطالعه ويكو و هردر است و فهم ريشه هاى رمانتيسيسم، كه در صورت خشن و بيمارگونه اش در روادارى انسانى افراط ورزيد.
ملى گرايى نيز چنين است: حس تعلق به يك ملت براى من كاملاً طبيعى به نظر مى رسد و به خودى خود محكوم نيست و يا حتى درخور انتقاد نيست. اما در صورت متورم و برآماسيده آن كه ملت من بهتر از ملت شماست، من مى دانم كه جهان چگونه بايد شكل بگيردو شما بايد تسليم من شويد چون شما بلد نيستيد، چون شما فرودست من هستيد، چون ملت من زبردست است و ملت شما بسيار بسيار فروتر از ملت من و بايد خود را بايد به عنوان ماده اى در اختيار ملت من بگذارد كه تنها ملتى است كه حق ايجاد بهترين وضعيت ممكن را در جهان دارد يك نوع افراطى گرى بيمارگونه است كه مى تواند منجر به فجايعى تصورناپذير شود و شده است و مطلقاً ناسازگار است با هر نوع كثرت گرايى كه من سعى كرده ام توصيف كنم.
تصادفاً ممكن است جالب باشد كه بگويم ارزشهاى به خصوصى هستند كه ما در جهان خود آنها را مى پذيريم و احتمالاً توسط رمانتيسيسم اوليه ايجاد شده اند اما پيش از آن وجود نداشتند: مثلاً اين عقيده كه تنوع چيز خوبى است و جامعه اى كه در آن عقايد مختلفى وجود داشته باشد و قايلان به آن عقايد با يكديگر تسامح و روادارى داشته باشند، بهتر از جامعه اى مونوليتيك و يكپارچه انگار است كه در آن يك عقيده بر هر فردى تحميل مى شود. قبل از قرن نوزدهم هيچ كس چنين حرفى را نمى پذيرفت: حقيقت يكى بود و تصور تنوع مخل آن بود. باز هم تصور، صداقت و اخلاص، به عنوان ارزش، چيزى تازه است. هميشه خوب بود كه آدمى شهيد راه حقيقت شود اما تنها شهادت در راه حقيقت.در كشف حقيقت، چنان كه در هر عرصه ديگرى از زندگى، موفقيت بود كه مهم بود نه انگيزه و نيت. اگر كسى به شما بگويد كه دو برابر دو مى شود هفده و كسى بگويد كه: «مى دانى كه او اين كار را نمى كند كه تو را بيازارد، او اين كار را نمى كند كه خودنمايى كند. يا به خاطر اين كه كسى به او پولى داده باشد او واقعاً به آن باور دارد و مؤمنى مخلص است»، شما مى گوييد: «اين وضع او را بهتر نمى كند، او دارد مهملى غيرمنطقى مى گويد.» اين كارى بود كه از نظر كاتوليك ها، پروتستان ها مى كردند، و برعكس. هر چه مخلص تر، خطرناكتر، تا زمانى كه تصور وجود بيش از يك جواب به يك پرسش شيوع بيشترى نمى يافت، هيچ امتيازى به صداقت و اخلاص داده نمى شد. اين است چيزى كه باعث شد ارزشها بر حسب نيت ها و انگيزه ها تنظيم شوند تا برحسب پيامدها، يا بر حسب صداقت و اخلاص تا برحسب موفقيت آنها.
دشمن كثرت گرايى تك انگارى است اين عقيده باستانى كه يك همسازى واحد ميان حقيقت ها هست كه هر چيزى در صورتى كه راستين باشد بايد در آن قالب بگنجد. پيامد اين عقيده (كه با چيزى كه گاهى اوقات كار ل پوپر آن را ذات باورى مى ناميد و براى او ريشه همه شرور بود، تفاوت دارد اما به آن نزديك است) اين است كه كسانى كه مى دانند بايد فرمانده كسانى باشند كه نمى دانند. كسانى كه پاسخ بعضى از بزرگترين مسائل نوع بشر را مى دانند لازم الاطاعه هستند، چون تنها آنها مى دانند كه جامعه را چگونه بايد سامان داد و افراد چگونه بايد زندگى فردى داشته باشند، فرهنگ چگونه بايد پرورش داده شود. اين باور كهن افلاطونى به شاهان فيلسوف است، كه حق داشتند به ديگران دستور بدهند. همواره متفكرينى بوده اند كه معتقدند اگر تنها دانشمندان ياافرادى كه آموزشى علمى ديده اند اداره امور را به دست مى گرفتند، در جهان بهبود بزرگى حاصل مى شد. براى اين بايد بگويم كه هيچ بهانه بهتر يا حتى دليل بهترى براى استبداد نامحدود از سوى نخبگانى كه اكثريت آزادى هاى ذاتى خود را مى ربايند مطرح نشده است.
كسى يك بار گفته بود كه در روزگار قديم مردان وزنان قربانى انواع خدايان مى شدند؛ براى اينها، روزگار مدرن جايگزين بت هاى جديد ايسم ها شده اند. ايجاد درد ورنج ، قتل ، شكنجه عمدتاً به حق محكوم شده اند؛ اما اگر اينها نه براى نفع شخصى من بلكه براى يك ايسم سوسياليسم ، ناسيوناليسم ، فاشيسم، كمونيسم، عقايد افراطى دينى، يا پيشرفت يا تحقق قوانين تاريخ انجام شوند، درست هستند. بسيارى از انقلابيون علناً يا مخفيانه اعتقاد دارندكه براى ايجاد جهانى آرمانى تخم مرغ ها بايد شكسته شوند در غير اين صورت نمى توان املتى درست كرد. تخم مرغ ها قطعاً شكسته مى شوند و هيچ گاه به اندازه روزگار ما با خشونت شكسته نشده اند اما رسيدن به آن املت بسيار دور از دسترس است، اين فاصله ، بعدى مى شود نامتناهى . اين يكى از عواقب تك انگارى مهار گسيخته است، چنان كه من مى گويم بعضى ها آن را تعصب وتحجر مى نامند، اما تك انگارى ريشه هر نوع افراطى گرى است.


Read more!
........................................................................................

Home